جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

طا قتش را ندارم!

دیگر طاقت دیدن کشته شدن مردم بی گناه و مظلوم سرزمین اسیر شده ام را ندارم!اولین بار که دلم گرفت وقتی بود که چشم های بی گناه ندا مسیر دوربین را دنبال کرد.قلبم شکست وقتی چهره ی پاک سهراب را دیدم که همسن من بود و کشته شد.صدای ضجه های مادرانشان  در گوشم می پیچید.آه که چه تابستان سیاهی داشتم من.هنوز تمام نشده.هنوز کشتن تمام نشده.هنوز مردم ایستاده اند.انگار دیگر این مردم ترسی ندارند.نه از مرگ نه از شکنجه و نه از تجاوز.می ترسم از نوشتن این حرف ها.خیلی خودم را کنترل می کنم.یا بهتر بگویم خودم را سانسور می کنم!ولی دیگر طاقت ندارم.دلم می خواهد همه ی بی گناهان اسیرمثل کبوتر ها آزاد شوند.همه ی شهیدان حوادث اخیر زنده شوند.دلم می خواهد گریه کنم.در خلوت تنهایی ام گاهی گریه می کنم برای مردم سرزمینم.برای مظلومیتشان،برای شجاعتشان و برای غرورشان که توسط  دولت لگد مال شد.برای مادران و پدران عزادار.برای همکلاسی های داغدار.دیگر طاقت دیدن و شنیدنش را ندارم.روح من در این مدت منجمد شد و شکست.از دیدن این صحنه ها اشک چشم هایم خشک شد.هنوز تمام نشده.هنوز باید پر پر شدن مردم عزیز سرزمینم را ببینم.دیگر طاقت ندارم.دیگر نمی توانم.

هیچ نظری موجود نیست: