جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

16 سالگی

اصرارشان فایده نداشت.خوشم نمی آمد به دبیرستانم سر بزنم.همه  که نه ولی خیلی از دوست هایم به مدرسه مان یه سری زده بودند.من ولی نه!نمی خواستم یاد آن روزها بیفتم.به مامان گفتم آخیش!خدا رو شکر که تموم شد!دیگه حتی نمی خوام قیافه ی ناظم بد اخلاقمون رو ببینم.از همه جای اون مدرسه ی کوفتی بدم می یاد!
آره.این ها حرف های 18 سالگی من بود.ولی اون روز که از جلوی مدرسه رد می شدم هر چی تلاش کردم خاطرات بد و تلخم یادم نیومد!دلم خواست برم تو و همه جا رو ببینم.دل می خواست دوباره همون روپوش بد رنگ دبیرستانم تنم بود و ناظم بد اخلاقمون  سرم داد می زد که برو سر کلاس!الان دبیر می یاد!
دلم می خواست روز امتحان بود و پر از استرس!دلم برای صندلی های تکی مخصوص روز امتحان تنگ شده بود!همان ها که نشستن رویشان عذاب آور بود و سخت.دلم برای نمره خواندن معلم ها و تشویق و تنبیه هایشان تنگ شده بود.
برای تولد هایی که می گرفتیم.برای سر کار گذاشتن معلم ها و خندیدن بهشان.برای نیمکت های چوبی مان و حکاکی ها یمان رو یشان.از قلب و اسم هایمان و نقاشی و شکلکها تا تقلب هایمان!
دلم برای رقابت هایمان تنگ شده بود.درخت های مدرسه سر جایشان بودند.رفتم از آب خوری مدرسه آب خوردم درست مثل آن روز ها بدون لیوان با دست!روی پله ها ایستادم و کل حیاط را تماشا کردم.توی راهروها قدم زدم.به بچه ها نگاه کردم.دلم خواست یک روز دوباره همسن آنها می شدم.یک روز دوباره توی آن کلاس می نشستم.داخل کلاس رفتم.دیوارهایش را هم  می خواستم بغل کنم.دلم برای 16 سالگیم تنگ شده بود.


۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

چه شوقی!

چه شوقی دارند این آدم ها!نزدیک سال نو خیابان ها می شود بازار.می ریزند مثل مور و ملخ و هی می خرند.کیف پول و جیب هایشان را خالی می کنند.چه شوقی و چه ذوقی!
آن وقت ها من هم شوق عید داشتم.آن وقت ها که بچه بودم.الان نمی دانم چند سالی ست که برایم مهم نیست.عید هم مثل باقی روزهاست.آمدنش شادی ندارد!معنایش یک سال گذشتن عمر ماست.یک سال خاطره که خیلی هایشان ذهن را آزار می دهند.دوست داری برگردی به عقب و پاکشان کنی.کاش پاک کنی برای ذهن وجود داشت.آن وقت زندگی این قدر سخت نبود!

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

عید

عید حول الحالناست
                      که واجب است بفهمیم
عید شوقی است که پدرم را به مزرعه می خواند
                  عید تن پوش کهنه دست باباست
که مادر آن را به قد من کوک می زند
          و من آنقدر بزرگ می شوم
که در پیراهنم نمی گنجم
                           عید تقاضای سبز شدن است

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

رفتن و برنگشتن

2 سال دیگه باقی مونده!3 ترم دیگه باقی مونده.باقی مونده تا رفتن و برنگشتن من.رفتن و رفتن و رفتن و رفتن....
رفتن به جاهای جدید.رفتن و برنگشتن.رفتن و هرگز برنگشتن!