جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

مثل آنها نیستم

این چند روز به خیلی چیز ها فکر می کنم.به حوادثی که پیرامونم اتفاق افتاده و می افته.به آدم های دور و برم.به  زندگی  و روزمرگی.
بعضی وقت ها به چیز هایی فکر می کنم که هم سن و سال های من اصلاً به آن فکر نمی کنند.احساس میکنم از خیلی ازهم سن و سال هایم بیشترمی فهمم.از بعضی هایشان خیلی بیشتر.نمی خواهم بگویم آنها نفهم اند یا من عقل کل هستم.نه!ولی بعضی هایشان هیچ وقت مسایل پیرامونشان برایشان مهم نبوده و نیست!آنقدر که گاهی در دلم می گویم فلانی چقدر بی خیال است!بعضی هایشان که از همه دنیا بی خبرند!و اگر یکی پیدا نشود که بگوید فلانی خبر داری مثلاً روز عاشورا چی شد واقعاً خبر دار نمی شوند!
احساس می کنم این ها الکی خوش هستند.چیزی که از آن متنفرم.متنفرم از این که الکی بخندم.متنفرم از این که تظاهر کنم خوشحالم در حالی که نیستم.متنفرم از این که  لبخند مصنوعی بزنم.متنفرم از این که می بینم یکی یک چیز بی مزه تعریف می کند و بقیه به دنبال آن از خنده ریسه می روند.برایم الکی خوش بودن قابل درک نیست.درست است که آدم نباید برای  خوشحال بودن همش دنبال دلیل بگردد ولی باور کنید مسخره می شود اگر همش در حال قهه قهه زدن باشی و هیچ چیز برایت مهم نباشد.بعضی ها انگار در هیچ زمینه ایی استعداد ندارند!از بس که تنبل هستند!هیچ کار مهمی انجام نمی دهند!هیچ عقیده ای در باره ی مسایل اطرافشان و جامعه یشان ندارند.
آخه مگه این ها در این جامعه زندگی نمی کنند؟وقتی یک حرفی می زنی می گویند حرف سیاسی نزن.می آیی از هنر بگویی می گویند ولمون کن،حوصله داری!اگر بخواهی نظرشان را در مورد نقد یک فیلم بپرسی می گویند قشنگ بود یا مزخرف بود!در همین حد!حالا تو بیا راجع به  تیپ فلان  دختر در دانشگاه حرف بزن.یا مثلاً از مراسم عروسی دختر خاله ات تعریف کن.20 نفر آدم دورت جمع می شوند تا به این اراجیف گوش بدهند.کلی هم ذوق می کنند.اصلاً درکشان نمی کنم!یا من با این ها فرق دارم یا اینها خودشان را به بی خیالی زده اند!چرا برای من جالب نیست شنیدن قصه های کش دار از وقایع هفتگی؟
تو بیا با من از سبک کاری فلان هنرمند حرف بزن.ببین با چه ذوقی به تو گوش می دهم.یا راجع به سیاست نظرت را بگو.تو ببین چقدر به تک تک جملاتت دقت می کنم.تو بیا با من از مسایل اجتماعی بگو.اصلاً بیا درد دل کن.از آدم ها انتقاد کن.بیا نظرت را درباره ی فلان فیلمی که دیدی بگو.تو ببین با چه علاقه ایی به تو توجه می کنم.
حالا بیا تعریف کن که مثلاً دیشب شام چی خوردی!یا بگو عروسی دختر خاله ات چی پوشیده بودی که همه نگاهت می کردند!
باور کن برایم مهم نیست!و از شنیدنش هم هیچ حس خاصی به من دست نمی دهد جز این که حس می کنم وقتم را تلف کرده ام!
شاید ما یاد نگرفته ایم هر چیزی ارزش بیان کردن ندارد.هر چیزی ارزش گفته شدن ندارد.
شاید تقصیر آنها هم نیست.شاید تقصیر من است!شاید من هم باید مثل آنها باشم ولی نیستم.شاید من باید خودم را تغییر دهم.
نمی دانم.ولی کمتر کسی را دیده ام که هم سن خودم باشد و مثل من فکر کند!
بعضی ها به چیزی اعتقاد دارند.بعضی ها هم هیچ وقت در زندگیشان فکر نکرده اند.
اشتراک این دو دسته 99 درصد آدم های دنیا را شامل می شود. 

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

طا قتش را ندارم!

دیگر طاقت دیدن کشته شدن مردم بی گناه و مظلوم سرزمین اسیر شده ام را ندارم!اولین بار که دلم گرفت وقتی بود که چشم های بی گناه ندا مسیر دوربین را دنبال کرد.قلبم شکست وقتی چهره ی پاک سهراب را دیدم که همسن من بود و کشته شد.صدای ضجه های مادرانشان  در گوشم می پیچید.آه که چه تابستان سیاهی داشتم من.هنوز تمام نشده.هنوز کشتن تمام نشده.هنوز مردم ایستاده اند.انگار دیگر این مردم ترسی ندارند.نه از مرگ نه از شکنجه و نه از تجاوز.می ترسم از نوشتن این حرف ها.خیلی خودم را کنترل می کنم.یا بهتر بگویم خودم را سانسور می کنم!ولی دیگر طاقت ندارم.دلم می خواهد همه ی بی گناهان اسیرمثل کبوتر ها آزاد شوند.همه ی شهیدان حوادث اخیر زنده شوند.دلم می خواهد گریه کنم.در خلوت تنهایی ام گاهی گریه می کنم برای مردم سرزمینم.برای مظلومیتشان،برای شجاعتشان و برای غرورشان که توسط  دولت لگد مال شد.برای مادران و پدران عزادار.برای همکلاسی های داغدار.دیگر طاقت دیدن و شنیدنش را ندارم.روح من در این مدت منجمد شد و شکست.از دیدن این صحنه ها اشک چشم هایم خشک شد.هنوز تمام نشده.هنوز باید پر پر شدن مردم عزیز سرزمینم را ببینم.دیگر طاقت ندارم.دیگر نمی توانم.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

چه می کند این ژنتیک!

ژنتیک از آن شاخه های مورد علاقه ی اینجانب می باشد. علاقه ی من به همه ی زیست یک طرف و عشق به ژنتیک یک طرف دیگر.از دوران دبیرستان این علاقه  در من به وجود آمد.البته حالا به رویان شناسی هم علاقه پیدا کرده ام ولی ژنتیک چیز دیگریست!
شناختن ژن های انسانی و تکمیل الگوی ژنوم،شناخت بیماری های ژنی و راه درمان آنها،شناخت انواع اختلالات کروموزومی،شبیه سازی انسانی و....بسیار جذاب است.ژنتیک برای خودش دنیای دیگری ست.دنیایی پر از پیچیدگی و شگفتی.دنیایی ناشناخته.این که می گویم ناشناخته از این روست که شناخت ما از این دریای بی کران مثل شناخت یک ماهی از اقیانوسی ست که در آن زندگی می کند.
تصور کنید یک روز بتوانید  کاری کنید که بچه یتان  فقط ژن های خوب و به درد بخور شما را دریافت کند!این یعنی تولید بچه به آن فرمی که والدین می خواهند!والدین می توانند بچه یشان را سفارشی تولید کنند!البته در این مورد یک سری مسایل پیش می آید.مثل اینکه میگویند خوب و بد بودن صفات را محیط تعیین می کند.ممکن است در یک شرایطی یک صفت برای فرد درد سر ساز باشد و با تغییرشرایط محیطی همان صفت برای فرد بسیار مفید باشد و شانس بقای فرد را افزایش دهد.
مثلاً کم خونی داسی شکل از همین موارد است.کم خونی داسی شکل یک بیماری ژنتیکی است که طی آن گلبول های قرمز فرد مبتلا به جای اینکه فرم گرد داشته باشند دچار انحنا می شوند و شکل هلالی یا داس پیدا می کنند.وقتی گلبول ها چنین وضعی پیدا می کنند نمیتوانند اکسیژن را به خوبی وضعیتی که گرد هستند در خون انتقال دهند.
این بیماری خطرنا ک و کشنده نیست و می توان با آن کنار آمد.جالب است بدانید افرادی که کم خونی داسی شکل دارند  کمترمالاریا میگیرند.مالاریا یک بیماری است که توسط پشه ی آنوفل ماده به انسان منتقل می شود.مالاریا فالسی پاروم انگلی ست که از طریق بزاق پشه ی مذکور وارد جریان خون انسان می شود و پس از طی مراحل چرخه ی زندگی در کبد انسان،وارد گلبول های قرمز انسان می شود و در آنجا به سرعت تکثیر پیدا می کند و گلبول قرمز می ترکد و تب و لرز شدید در فرد ایجاد می شود.
افرادی که کم خونی داسی شکل دارند خیلی کم پیش می آید که مالاریا بگیرند.چون این انگل نمی تواند وارد گلبول های داسی شکل بشود.بنابر این شایستگی تکاملی آفرادی که کم خونی داسی شکل دارند در مناطق مالاریا خیز نسبت به افراد سالم بیش تر است.
اینجا همین صفت درد سر ساز مفید واقع شد.پس محیط تعیین می کند چه صفتی خوب و چه صفتی بد است.




۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

سوالات من

همیشه در باره ی هدف خلقت انسان و جهان فکر می کنم.سوال های زیادی دارم که جوابشان را نه در کتابی یافته ام و نه هیچ استاد و معلمی توانسته مرا قانع کند.
اولین سوالم اینه که مگه خدا بیکار بود که یه کره ی گرد به اسم زمین رو خلق کرد و یکسری انسان رو هم خلق کرد که هر روز یکسری از این انسان هااز این دنیا می روند و یکسری دیگربه جایشان می آیند؟
اصلاً خدا چرا باید این نظام پاداش و جزا رو برقرار کنه که هر کی توی این دنیا انسان بود و کار خوب انجام داد می ره به بهشت و هر کسی هم که کار زشت انجام داد می ره به جهنم؟
فلسفه ی آفرینش چیه؟چرا خدا ما رو آفرید؟برای اینکه به کمال انسانی برسیم و استعدادهایمان شکوفا بشود.خوب به خدا چی می رسه؟
2 شنبه ی پیش در کلاس معارف اسلامی 2 حاضر شدم.معمولاً سر این جور کلاس ها می خوابم!اما این ترم استاد با حالی داریم!
بحث سر پذیرش ولایت فقیه بود.منم گفتم استاد من به این جمله ی امام خمینی که می گویند دین ما عین سیاست ماست اعتقاد ندارم!
به نظر من دین و سیاست باید از هم جدا باشند و گرنه به دین لطمه می خورد.تازه ولی فقیه که امام و پیامبر خدا نیست که معصوم باشه.پس ممکنه اونم خطا کنه.پس دلیلی نداره ازش پیروی کنیم!
هنوز جمله ی آخر رو تموم نکرده بودم که دوستم زد روی پام و گفت فرزانه می شه ساکت بشی!الان میان می برنت اونجا که عرب نی می ندازه!منم گفتم اِ ! بذار حقیقت رو بگم.مگه دروغ می گم؟استاد گفت بحث آزاد!
دوستم گفت:نه که خیلی آزادی داریم که حالا بحث آزاد داشته باشیم؟
استادمون گفت حق با شماست دخترم.پیامبر خداش هم یه جایی ممکنه پاشو کج بذاره،اینا که دیگه  جای خود دارند!
گفت الان توی جامعه ی ما دیگه همه به دین بدبین شدند و از دین بیزار!اونها که سنگ دین رو به سینه می زنن،مطمئن باش که یه نفعی براشون داره.دین شده ابزاری واسه رسیدن یه عده به ثروت و قدرت.تو اگه ولی فقیه رو قبول نداری،خدا رو  که قبول داری.
حکم خدا عدل.هر جا دیدی عدالت برقرار نمی شه،کوتاه نیا.جلوی ریا و فریب و فساد رو من و شما باید بگیریم.همیشه به عقلت رجوع کن.از کسی کورکورانه تقلید نکن.
با خودم گفتم چه عجب!یکی پیدا شد از این اساتید معارف که بگه به عقلت رجوع کن نه اینکه بگه همینه که هست!خدا گفته،تو هم باید بهش عمل کنی و گرنه تو آتیش جهنم می سوزی.
خدایی چقدر ما رو از آتیش جهنم می ترسوندن!اون قدیما که دبستان و راهنمایی می رفتیم،کلی از عذاب های جهنم می گفتن و ما هم هر وقت این حرفا رو می شنیدیم،شب کابوسش رو می دیدیم!
یادم می یاد کلاس اول دبیرستان بودم که معلم دینی مون گفت بچه ها بهتون توصیه می کنم که حتماً کتاب سیاحت غرب رو مطالعه کنید.مطالب آموزنده ای داره!
وای!من چرا این کتاب رو خوندم؟اونم توی اون سن کم؟وحشتی که از مرگ و آخرت و عذاب بعد از خوندن اون کتاب به من دست داد قابل توصیف نیست!
یه معلم ابله که نمی فهمید چه کتابی به درد چه سنی می خوره باعث شد که من هنوز هم که هنوزه از یادآوری مطالب اون کتاب عذاب بکشم.امیدوارم یه روزی یکی پیدا بشه که جواب همه ی سوالات من رو بده.البته با اثبات و منطق.
من دوست ندارم چیزی رو کیلویی و همین جوری بپذیرم.اگه عقلم در مقابل چیزی ایمان آورد،این ایمان دیگه از بین نمی ره.
گرچه گفتند و شنیدیم که خانه ایمان قلب است!

وجود ما معمایی ست حافظ         که تحقیقش فسون است و فسانه



۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

HAPPINESS


واقعاً همین طوره!تا شاد نباشی موفقیتی به دست
نمی آوری.شاد بودن کلید پیروزی است.

جورج اورول 1984

جورج اورول 1984 رمانی بسیار مشهور است.نویسنده در این رمان فضای تاریک و سیاه و پر از خفقان جامعه ای را به تصویر می کشد که در آن همگان مانند رباط های بی روحی هستند که فقط باید در خدمت برادر بزرگ باشند!در این جامعه ی بسته و محدودتمام اخبار و حقایق به گونه ای عوض می شوند که گویی همه چیز حتی خبر را هم حکومت تعریف می کند!همه چیز باید همانی باشد که برادر بزرگ می خواهد!برادر بزرگ نماد یک دیکتاتور خودکامه است که در جوامع امروزی به وضوح یافت میشود.
آن چه که در این رمان تاسف بار است رخنه کردن دستگاه های امنیتی-اطلاعاتی حکومت به تمام حریم های  خصوصی افراد است.تا آنجا که حتی داشتن روابط جنسی امری بیهوده تلقی شده که انرژی افراد را به هدر می دهد و فقط مختص قشر کارگر(پایین جامعه)است.آن هم فقط برای بقای نسل انسانی!
در این جامعه ی خفقان زده ی مرده انسان خوب از نظر حکومت انسانی مرده است!انسانی که همه ی ابعاد زندگی اش را فدای برادر بزرگ می کند و در مقابل چیزی جز استقلال و سربلندی کشورش نمی خواهد!و جالب تر از همه این است که این استقلال و سربلندی در عمل هرگز حاصل نمی شود!کشوری که مدام با سرزمین های همسایه در جنگ است و امروز که با این همسایه صلح می کند در اخبار فردا می نویسد ما اصلاً با همسایه ی خود در جنگ نبودیم!اخبار کاملاً سانسور شده و به گونه ای عوض می شود که می پنداری  حکومت یک دستگاه خبر ساز دروغ دارد.انسان های این جامعه از حداقل حقوق انسانی خود بهره مند نیستند .
زندگی برایشان جز رنج و عذاب نیست و از همه ی لذت های زندگی حتی خوردن یک فنجان قهوه ی خوب محروم اند وباید این ایده اولوژی تلقینی و اجباری را بپذیرند که برده ای بیش نیستند که باید در اختیار حکومت باشند!
جالب این است که خود ارکان حکومتی  این ایده اولوژی را برای مردم بدبخت ساخته اند تا به راحتی بر آنان سوار شوند و حکمرانی کنند.آنان خود بهترین ها را دارند.رابطه ی جنسی را  برای مردم عادی مذموم می دانند اما خودشان به راحتی با هر کس که بخواهند رابطه جنسی برقرار می کنند!غذای خوب را مردم نباید بخورند اما اینان خود در خفا بهترین ها را دارند.در این جامعه شاد بودن را حکومت تعریف می کند.روح همه ی مردم مرده است و تسخیر شده.
در باره ی این رمان تا فردا صبح هم می توان نوشت!درباره ی اینکه چگونه افراد را شستشوی مغزی می دهند و انسان ها گویی از خود اختیاری ندارند.همه ی انتخاب ها از آنان سلب شده و به  مجسمه های گلی می مانند که روز و شب کارهای تکراری را انجام می دهند و از زندگی برای خود چیزی نمی خواهند چون یاد نگرفته اند که چیزی بخواهند!
هر چه بیشتر به عمق این رمان و جامعه ی توصیف شده در آن دقیق تر بشویم،در می یابیم که هنوز هم این جوامع سیاه  با حکومت های دیکتاتوری وجود دارند.
چقدر این جامعه آشناست!!!!

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

سو استفاده

این همه وقت می گذاری و کار های دیگران را انجام می دهی و وقتی هم که شکایتی می کنی،قیافه ی مظلومانه ای به خود می گیرند که احساس گناه به تو دست می دهد!وبا خود می گویی فلانی الان ناراحت شد!
خوب شد که شد!دیگه خسته شدم از این همه فداکاری!احساس می کنم برخی از اطرافیان به ظاهر دوست از من سو استفاده می کنند!
خوب تقصیر خودم هم هست!تا اجازه ندهی از تو نمی توانند سو استفاده کنند.تا به حال خیلی شده برای بعضی ها کارهایی را انجام داده ام،با اینکه وقت نداشته ام یا وظیفه ام نبوده.آدم بعضی کارها را برای دوستی می کند، اما همین دوست ها وقتی در همان شرایط قرار می گیری کمکت نمی کنند!می شینم و گزارش کار آزمایشگاه بیوشیمی را می نویسم.کاری که هم گروهیم هم در آن باید حضور داشته باشد که شکر خدا فقط در لیست اسامی حضور دارد!
ننویسم که خوب نمره ی من هم کم می شود،بنویسم که او هم نمره می گیرد بدون کوچکترین زحمتی!
این جاست که از دست خودم حرص می خورم.کاش من هم می توانستم کمی بی خیال باشم.
می گویند اگر به مردم فرصت دهید اکثر آنها از شما سو استفاده می کنند!
به یقیین به این نکته ایمان دارم.آدم فقط باید وظایفش را انجام بدهد و اگر هم کاری خواست برای کسی انجام بدهد با هزار منت باشد!تا کسی از آدم سو استفاده نکند.
اما یه جاهایی مجبوری کارهایی را انجام دهی که به طور مستقیم دیگران هم از آن سود می برند ولی کاری انجام نمی دهند!
تو برای خودت آن کار را انجام داده ای و ناخواسته دیگران هم بهره ای برده اند.
می گویی فلانی این هفته گزارش کار با تو و او می گوید فرزانه جان!می دانی که امتحان دارم!این هفته را بنویس من جای تو 2 هفته می نویسم!ما که یک هفته را هم ندیدیم!
بهشان جزوه می دهی.یک روز که مریض می شوی و نمی روی دانشگاه از 100 نفر باید التماس کنی تا یک نفر جزوه بدهد!
از همان ها که جزوه داده ای  جزوه می خواهی و آنها می گویند:ببخش فرزانه جان!من جزوه هایم را به کسی نمی دهم!
و تو دهانت باز می ماند که چه بگویی!
امروز هم یکی از همان ها آمد پیش من و جزوه خواست!من هم که به تازگی این جماعت را شناخته ام گفتم:می دانی من هم جزوه هایم را به کسی نمی دهم آخه اگه بدم ممکنه خراب بشه !
او هم می داند که باید برود سراغ کس دیگری!
مثل دیگران شدن برایم سخت است.سخت است  که همیشه از قانون هر عملی را عکس العملی ست پیروی کنم.
می گویند با آدم ها باید مثل خودشان رفتار کرد.اما رفتار بعضی ها آنقدر زشت است که نمی توان مثل آنان شد.
دیگر اجازه نمی دهم از من سو استفاده شود.من هم همان  کاری را می کنم که آنان می کنند!به این جماعت خوبی کردن نیامده!
اگر دوست،دوست باشد که باید آنقدر شعورش برسد که این کار او از روی لطف بود نه وظیفه.اما طوری با آدم برخورد می کنند که انگار طلب کار هم هستند.همین است که در این دنیا لطف و محبت بی جهت از کسی به آدم نمی رسد!

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

درگذشت...

 
غمی را در دلم دارم که گاهی            
کشد آتش دل من را به آهی
کنار اشک چشم بی گناهت 
کنار لحظه های بی صدایت
پرم از یاد روزان گذشته
به عمق درد دل های شکسته                                                                                                                                
 خواستم این شعر رو ادامه بدم ولی نشد!شعر باید خودش بیاد!وقتی نیاد کاریش نمی شه کرد.خبر درگذشت مرجع فقید شیعه من رو ناراحت کرد.نه اینکه آدم مذهبی باشم .نه!حتی این آقا رو نمی شناختم تا اینکه جریان انتخابات شروع شد!وقتی شناختمش که در کنار مردم ایستاد نه در مقابل مردم.وقتی شناختمش که دفاع از ملت کرد.از حق آزادی.وقتی شناختمش که اعتراض کرد به خون هایی که ریخته شدند و به تهمت ها و دروغ ها وتقلب ها و....همین چند ماه واسه من کافی بود که حالا بگم درگذشت یک انسان را به انسان ها تسلیت می گویم!فکر می کنم انسان درستی بود که در برابر ظلم سکوت نکرد.می بینی!می توانست در مقابل مردم بایستد و حالا هم مردم لعنتش کنند!اما در کنار مردم ایستاد و حالا تکریمش می کنند و می گویند:خدا بیامرزتش.
مگر آدم بعد از مردنش چه می خواهد؟جز یه نام نیک؟ ای کاش آن ها که به مردم خود ظلم می کنند به فکر فرو می رفتند و کمی وجدان درد می گرفتند!


۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

تغییر عنوان

گفتند اگه حرف ها برای نگفتنه پس چرا می گی؟ما هم دیدیم حرف حق جواب نداره اینه که عنوان بلاگ رو تغییر دادیم.

فرهنگ کتاب پراکنی!

در شهر مکزیکوسیتی یک روز در سال همه بر می دارند کتاب هایی رو که خوندند و نمی خواهند نگه شون دارند در شهر پخش و پلا می کنند؛در ایستگاه های مترو،زیر میز کافه ها،خیابون های اطراف دانشگاه ها و هر جای پر رفت و آمد دیگری.
مکزیک کشور فقیریه و با این کار مردم همدیگر رو حمایت می کنند،کتاب خوانی رو تشویق می کنند و یاد می گیرند چیز زیبایی رو بی خودی برای خودشون نگه ندارند.

مراقب باش!


مراقب افکارت باش،آنها به گفتار تبدیل میشوند
مراقب گفتارت باش،آنها به کردار تبدیل میشوند
مراقب کردارت باش،آنها به عادت تبدیل میشوند
مراقب عاداتت باش،آنها به شخصیت تبدیل میشوند
مراقب شخصیتت باش،آن سرنوشت خواهد شد.

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

یک شعر از برتولت برشت


اول به سراغ یهودی ها رفتند
من یهودی نبودم،اعتراضی نکردم.
پس از آن به لهستانی ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.
آنگاه به لیبرال ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم،اعتراض نکردم.
سپس نوبت به کمونیست ها رسید
کمونیست نبودم،بنابراین اعتراضی نکردم.
سرانجام به سراغ من آمدند
هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.


توجیه کردن...

یه زمانی خیلی تلاش می کردم نظر مخالف خودم رو تغییر بدم واون آدم هایی که نظرشون به نظر من غلط بود رو توجیه کنم.کلی  براشون دلیل می آوردم که بابا جان شما اشتباه می کنی!مخصوصاً در مورد سیاست،وقتی کسی می گفت این ها که می بینید چنین هستند و چنان و اصلاً این ها عوامل خارجی هستند،کلی حرص می خوردم.با خودم می گفتم این ها یا واقعاً کور هستند یا احمق!وگرنه چه  طور این حرف ها رو که صبح تا شب تلویزیون می گه  باور می کنن؟
اما دیگه نه حوصله ای واسه توجیه کردن آدما دارم و نه ارزشی داره که آدم برای روشن کردن انسان های نا بینا انرژی بذاره!
بذار هر کی هر جور که دوست داره فکر کنه.به تو چه؟هر وقت نظرتو رو خواستن نظر تو بده و اگه از شنیدن نظرات کسی حرص خوردی ، یه لبخند مصنوعی تحویلش بده که بله حق با شماست و توی دلت به حماقت طرف بخند!

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

سهم من

1 ماه پیش دو تا رمان خوندم.یکی الهه ی شرقی و دومی دالان بهشت.بعد از تموم کردن هر دو تا به خودم گفتم حیف وقت!این چی بود دیگه!یه داستان عشقی مسخره که خیلی بچه گانه تموم شد.تا حالا رمانی به قشنگی سهم من(اثر پرینوش صنیعی) نخوندم.
توی این رمان نویسنده طوری داستان رو پیش می بره که فصل اول رو که خوندی کتاب از دستت پایین نمی یاد تا تموم بشه.
اولش قصه کاملاً عشقی ولی کم کم می فهمی نویسنده داره از پایمال شدن حقوق زنان از دوره ی کودکی تا کهنسالی شکوه می کنه.
آخر قصه اشکت در می یاد.به خاطر همه ی حقوقی که از اول شخص داستان ضایع شده.
روی من که خیلی تاثیر گذار بود.

یه اشتباه

راست میگی برادر من!آخه آدم تو بلاگش نمی یاد شعر و مطالب جینگولی بذاره که!دیگران هم که بیکار نیستن بیان درد دل آدم رو بشنون.در همین راستا مطلب قبلی رو پاک کردم.البته این اولین بارم بود.شما ببخش.جو گیر شدم از خودم احساسات خرج کردم!

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

ارزش های ما آدما...


در زندگی هر کسی ارزش هایی وجود دارند که اگر پایمال شوند،شاید دیگر ارزشی
نداشته باشند!شاید گمان کنیم که حتماً ارزش هایمان برای دیگران و جامعه بی ارزش بوده است و دچار سرخوردگی شویم.اما...مهم نیست!اصلاً مهم نیست که دیگران درباره ی ما چه فکر می کنند!ول کنید این همه قید و بند را!این همه بند اسارت را!این همه مرز بندی را!
شاید یکی دوست داشته باشد مثلاً با یک قیافه ی عجیب و غریب بیاید دانشگاه!
نمونه اش دختری ست که در دانشکده ی ما  یک عینک بزرگ و شیشه گرد می زند ،بزرگتر از عینک هری پاتر!خوب این را دوست دارد،چرا همه تان مسخره اش میکنید؟

شاید دلیلی برای این کار دارد.اصلاً چرا برای همه چیز دنبال دلیل و مدرک هستیم؟
هر کسی در زندگی به چیزی عشق می ورزد،از چیزی متنفر است و از چیزی هم می ترسد.
نگاه های ما به پدیده ها متفاوت است،چرا این تفاوت ها را درک نمی کنیم؟
چرا می خواهیم همه از قانون های ذهنی ما پیروی کنند؟
چرا وقتی کسی خیلی با ما تفاوت دارد می شود غریبه؟
چرا آزادی را می خواهیم اما با نگاهمان،با طرز فکرمان آزادی را از یکدیگر میگیریم؟

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
 آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

                             قیصر امین پور



۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

تازه وارد!


من فرزانه هستم و تازه به جمع وبلاگ نویس ها پیوستم!نمی دونم چی باید توی این وبلاگ بنویسم ولی می خوام بنویسم!بالاخره از یه جایی باید شروع کرد.می دونم که سخته.نوشتن سخته و قلم حرمت داره!ولی می دونم که دوستای خوبم منو تنها نمی ذارن.مگه نه؟



هر کجا هستم باشم.آسمان مال من است.پنجره ،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است.