فکر می کنم یه دوره ی پر فشارِ پر از استرس رو گذروندم.6 ماه آینده رو هم کمی تا قسمتی سخت پیش بینی می کنم.فعلاً نمی نویسم چون از اولش دنبال این که کسی وبلاگم رو دنبال کنه نبودم ، سعی چندانی هم در جذب مخاطب نکردم،بنا بر این نوشتن رو تعطیل می کنم.6 ماه دیگه که برگشتم(اگه زنده بودم البته!)سرنوشتم مشخص شده و می تونم با ذهن بازتری بنویسم.فعلاً باید تمرکزم رو روی کارهای اساسی تری بذارم.از همه ی اونایی که گاهی به وبلاگم سر زدن ممنونم.فعلاً خداحافظ تا آینده:)
۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه
۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه
لذت بردن از زندگی
امروز داشتم به حرف یکی از دوستان فکر می کردم که می گفت ماها بلد نیستیم تفریح کنیم!ما بلد نیستیم از زندگی مون لذت ببریم.یاد نگرفتیم وقتمون رو طوری تنظیم کنیم که به همه ی کارهامون برسیم و وقت هم برای تفریح و خوش گذرونی داشته باشیم.نمی دونیم چه جوری و چه وقتی باید چه کاری رو انجام بدیم.همیشه استرس درس و امتحان رو داریم و نگرانیم گه وقت کم بیاریم و به همه ی کارهامون نرسیم و اکثر اوقات هم وقت کم می یاریم.برنامه ریزی هم که عملاً چیز احمقانه ایه!یعنی که چی از روی یه برگه عین یه ربات کارهات رو انجام بدی.تازه عمراً بتونی به همه ی برنامه ات عمل کنی!پس چه کنیم؟داشتم به این روزا فکر می کردم که چقدر تنهام و عملاً هیچ وقتی برای خودم ندارم!وقتی برای با دوستان بودن ندارم.همه اش باید به کارهای مهم تر برسم!هر وقت می خوام با دوستان برم بیرون،می گم ولش کن،بذار فعلاً کارهای مهم ترم رو انجام بدم.درس خوندن مهم تره!و این کارهای مهم هیچ وقت تمومی ندارن.انگار قرار نیست برای خودم زندگی کنم.به جز نقاشی چیز دیگه ای تو زندگیم نیست که برام هیجان انگیز باشه یا ازش لذت ببرم!اما چرا چرا!کلاس درس بعضی از اساتید خیلی هیجان داره و ازش لذت می برم.ولی جز اینا چیز دیگه ای وجود نداره:(
۱۳۸۹ آذر ۲, سهشنبه
مجسمه آزادی!
قلمم را روی کاغذ می گذارم.به روبه رو خیره می شوم.به همان مجسمه ی آزادی که به من دادی.روی میزم گذاشتمش تا همیشه بهش نگاه کنم!خیلی دوستش دارم.تا حالا نشده به مجسمه ای علاقه مند شده باشم.ولی این فرق می کند.این را که نگاه می کنم یاد رویا هایم می افتم!یاد رفتن!یاد آزاد شدن!
بعضی وقت ها از خیلی از آدم ها تا سر حد مرگ بیزار می شوم!دلم می خواهد نبینمشان تا حرص نخورم!از این که این قدر بی خیال اند عذاب می کشم!از این که این قدر شاد هستند متعجب می شوم!یه اندوه درونی در من هست .همیشه حسش می کنم .بعضی وقت ها الکی دلم مثل ابرها بارانی می شود.این آدم ها ولی انگار بی خیال اند،حس می کنم من را نمی فهمند!واقعاً هم نمی فهمند!ولی انتظاری هم نیست!شاید من هم آنها را نمی فهمم.این اندوه نا گهانی از کجا می آید خودم هم نمی دانم!حس می کنم به مسایل خیلی مهم تری می اندیشم.از آنها بیشتر می فهمم!ساده بگویم خیلی از این آدم ها را قبول ندارم.آدمی که هیچ نقشی و هیچ اثری در زندگیت ندارد و یک موجود کاملاً خنثی ست به چه درد می خورد؟!خودش درد است!تعداد اندکی از این آدم ها جالب اند،می توانی با آنها راحت باشی،درکت می کنند.ربطی هم به سن و سالشان ندارد،هرچند برخی فکر می کنند که چون بزرگ ترند فهمیده ترند که خیلی هم اشتباه می کنند.فکر می کنند حالا چون تو بیست سال بیشتر نداری،نمی فهمی!تو بچه ای،تجربه ی آنها را نداری.ولی نمی دانند که دنیای ما هم جالب است.ما هم شعور و طرز فکر خودمان را داریم.ما هم مثل آنها گاهی فکر می کنیم!!بعضی از این آدم ها کلاً موجودات زایدی هستند!آدم نمی داند برای چه هدفی این ها خلق شده اند؟آمده اند روی زمین فقط زندگی کنند؟مثل یک گاو؟!نه هدفی ،نه آرزویی ،نه هنری ،نه تفکری، نه عقیده ای ،نه علمی!هیچ ندارند!راجع به هیچ موضوعی نظری ندارند،همیشه پس زمینه هستند، آن هم تاریک و بی نورش!
من فکر می کنم باید مفید باشم.باید در این دنیا کاری انجام دهم و گرنه احساس بیهودگی وجودم را می خورد.
بعضی وقت ها از خیلی از آدم ها تا سر حد مرگ بیزار می شوم!دلم می خواهد نبینمشان تا حرص نخورم!از این که این قدر بی خیال اند عذاب می کشم!از این که این قدر شاد هستند متعجب می شوم!یه اندوه درونی در من هست .همیشه حسش می کنم .بعضی وقت ها الکی دلم مثل ابرها بارانی می شود.این آدم ها ولی انگار بی خیال اند،حس می کنم من را نمی فهمند!واقعاً هم نمی فهمند!ولی انتظاری هم نیست!شاید من هم آنها را نمی فهمم.این اندوه نا گهانی از کجا می آید خودم هم نمی دانم!حس می کنم به مسایل خیلی مهم تری می اندیشم.از آنها بیشتر می فهمم!ساده بگویم خیلی از این آدم ها را قبول ندارم.آدمی که هیچ نقشی و هیچ اثری در زندگیت ندارد و یک موجود کاملاً خنثی ست به چه درد می خورد؟!خودش درد است!تعداد اندکی از این آدم ها جالب اند،می توانی با آنها راحت باشی،درکت می کنند.ربطی هم به سن و سالشان ندارد،هرچند برخی فکر می کنند که چون بزرگ ترند فهمیده ترند که خیلی هم اشتباه می کنند.فکر می کنند حالا چون تو بیست سال بیشتر نداری،نمی فهمی!تو بچه ای،تجربه ی آنها را نداری.ولی نمی دانند که دنیای ما هم جالب است.ما هم شعور و طرز فکر خودمان را داریم.ما هم مثل آنها گاهی فکر می کنیم!!بعضی از این آدم ها کلاً موجودات زایدی هستند!آدم نمی داند برای چه هدفی این ها خلق شده اند؟آمده اند روی زمین فقط زندگی کنند؟مثل یک گاو؟!نه هدفی ،نه آرزویی ،نه هنری ،نه تفکری، نه عقیده ای ،نه علمی!هیچ ندارند!راجع به هیچ موضوعی نظری ندارند،همیشه پس زمینه هستند، آن هم تاریک و بی نورش!
من فکر می کنم باید مفید باشم.باید در این دنیا کاری انجام دهم و گرنه احساس بیهودگی وجودم را می خورد.
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
امروز 16 شهریور روز ماست!روز وبلاگ نویسی.امروز سالروز ایجاد نخستین وبلاگ فارسی است.خواستم از نوشتن بنویسم!نوشتن را دوست دارم.حس خوبی دارد.نوشتن را بیشتر از گفتن دوست دارم.در نوشتن حسی هست که در گفتن و تقریر کردن نیست.وقتی می نویسم ذهنم فعالتر می شود.انگار که نبض مغزم را حس می کنم!وقتی می نویسم بیشتر فکر می کنم،ذهنم در گیر می شود،درگیر جمله ها و کلمات.اندیشیدن را دوست دارم و به همان میزان سکوت نوشتن را.
زیاد حرف نمی زنم.بیشتر گوش می کنم به مخاطبم.گاهی فکر می کنم چه توجهی را با نگاهم نثار مخاطب می کنم!گوش دادن به دیگران خیلی چیز ها به آدم یاد می دهد.خوب گوش دادن یک هنر است.گمان کنم از این حیث هنرمندم.ولی از همه بیشتر نوشتن بهتر از همه چیز می تواند اندیشه هایم را بیان کند.نوشتن حس خوب زنده بودن را برایم تداعی می کند.
۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه
خود سانسوری!
مطلبی را می نویسم بعد آن را می خوانم،به خودم می گویم این مطلب سیاسی است،خیلی هم سیاسی است! بعد با آن کلنجار می روم و خیلی از جملاتش را حذف می کنم و آنچه را هم باقی مانده تغییر اساسی می دهم!دوباره نوشته را می خوانم و به خودم می گویم این اساسش تخریب شده!دیگر آن چیزی نیست که من در ذهنم داشتم و می خواستم به دیگران بگویم!نه!این آنی نبود که می خواستم بنویسم.
من در این نوشته ها ی سانسور شده حرفم را نزده ام.خودم را سانسور کرده ام.افکارم را سانسور کرده ام.من ذهنم را با اندیشه هایش محبوس کرده ام.چرا خودم را سانسور می کنم؟دلیلش ترس است؟یا نهیب ها و اخطارهای کسانی که نگرانم هستند و نمی خواهند زبان سرخم سر سبزم را به باد دهد؟
دلیلش جامعه ایست که خودش سانسور کردن را از همان کودکی به تو یاد می دهد!و تو سانسور کردن را با مقایسه کارتون هایی که در تلویزیون می دیدی با آنها که در ماهواره نشانت می دادند و یا مامان برایت می خرید می فهمیدی و تازه داستان کارتون را متوجه می شدی!
فرقی ندارد چه نوع سانسوری باشد؛سانسور سانسور است!هر نوع آن قبیح است و شرم آور تر خود سانسوری است!
دوستی می گفت در چنین جامعه ایی که ترس نوعی پیش گیری از وقوع بلایای احتمالی است که جامعه سرت می آورد(مثل زندان،شکنجه و...)آن هم فقط برای اینکه عقیده ات با آنها که می دانی یکی نیست،تو نباید خودت را محکوم کنی که چرا خودم را سانسور کردم.تو ترسی داری که به نوعی سر سبزت را حفظ می کند!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
دوباره می نویسم...
چند وقتی می شه که ننوشتم!خلاصه کنم خسته بودم!هنوز هم خسته ام!کارهایم زیاد شده و وقتم کم.گاهی آرزو می کنم که ای کاش شبانه روز 48 ساعت بود تا به همه ی کارها می شد رسید.برنامه ریزی کردن هم فایده ای ندارد چون درست وقتی داری خوب در کارهایت پیش می روی یک دفعه اتفاقی می افتد و اولویت بندی ات را به هم می ریزد.
دوست دارم چند روزی از این دنیا و کارهای روزانه اش جدا شوم.یه جورهایی مرخصی بگیرم!آزاد و رها از همه ی فکر ها و دغدغه هایش شوم.برای چند روزی هم که شده بی خیالی طی کنم.به ذهنم استراحت بدهم.
دوباره می نویسم.دوباره.فقط کمی زمان می خواهم.
دوست دارم چند روزی از این دنیا و کارهای روزانه اش جدا شوم.یه جورهایی مرخصی بگیرم!آزاد و رها از همه ی فکر ها و دغدغه هایش شوم.برای چند روزی هم که شده بی خیالی طی کنم.به ذهنم استراحت بدهم.
دوباره می نویسم.دوباره.فقط کمی زمان می خواهم.
۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه
مثل یه رودخونه
از برخی دوستانم خسته و دل زده شده ام!احساس می کنم من را درک نمی کنند!من را نمی فهمند!انگار خیلی دور اند از من.فاصله مان روز به روز بیشتر می شود و تضاد هایمان روز به روز خودشان را بیشتر نشان می دهند!آدمی که تا 6 ماه پیش صمیمی ترین دوستم بود حالا انگار زیاد باهاش راحت نیستم!
نمی دانم مشکل از کجاست!نمی دانم قصه از کجا شروع شد.شاید از جایی که برایم یقین شد هدف هایمان با هم فرق می کند،رویا ها و آرزوهایمان یکی نیست.به عبارت دیگر حس کردم دنیا هایمان از هم جداست!چیزهایی که برای او مهم هستند برای من اهمیتی ندارند و چیزهایی که برای من مهم هستند برای او مهم نیستند.هدف های من برای او بزرگ می نماید و دست نیافتنی.
دنیای مرا با همه ی آرزوهایم خیلی دور و دراز می داند!دنیای او،دنیای من!شاید مسخره باشد؛دنیا فقط یکی ست،دید انسان ها با هم متفاوت است.
من حس می کنم کسی نیست این دور و برها که احساس منو درک بکنه.کسی که برای اهدافم ارزش قائل بشه.دوستی که هدف بزرگ زندگی من براش دور نباشه و هی نگه به هدفت نمی رسی و این ها یه رویاست.
کم کم دارم از بعضی آدمای زندگیم فاصله می گیرم.خواسته یا ناخواسته دیگه باهاشون راحت نیستم.حس می کنم افکارمون هر روز بیشتر و بیشتر با هم تضاد پیدا می کنه.نه من مثله اونا می شم و نه اونا مثل من!
تصمیم گرفتم دنیای خودم رو خودم بسازم.دنیای خودم رو خودم تعریف کنم.می خوام به همه ی اهداف زندگیم برسم. بی اعتنا به حرف های نا امید کننده ی دیگران راهم رو ادامه بدم.همراه نمی خوام،خودم می تونم.اهداف من از اونا خیلی مهم تره!زندگی به چشم من یه فرصته طلاییه که باید سریع بفهمی از دنیای دور و برت چی می خوای و زود تلاش کنی تا بهش برسی.
آدمایی که هدفشون فقط گذروندن زندگیه برام مهم نیستن.امروز راهم رو ازشون جدا کردم.مثل یه رودخونه که از سرچشمه جدا می شه و مسیر خودش رو انتخاب می کنه.با این تفاوت که اونا برای من سرچشمه نبودن.
این رودخونه می خواد جاهای زیادی رو ببینه،باید از جاهای مختلفی عبور کنه،باید سختی ها ی زیادی رو پشت سر بذاره تا به دریا برسه.اونوقت به آرامش می رسه.
نمی دانم مشکل از کجاست!نمی دانم قصه از کجا شروع شد.شاید از جایی که برایم یقین شد هدف هایمان با هم فرق می کند،رویا ها و آرزوهایمان یکی نیست.به عبارت دیگر حس کردم دنیا هایمان از هم جداست!چیزهایی که برای او مهم هستند برای من اهمیتی ندارند و چیزهایی که برای من مهم هستند برای او مهم نیستند.هدف های من برای او بزرگ می نماید و دست نیافتنی.
دنیای مرا با همه ی آرزوهایم خیلی دور و دراز می داند!دنیای او،دنیای من!شاید مسخره باشد؛دنیا فقط یکی ست،دید انسان ها با هم متفاوت است.
من حس می کنم کسی نیست این دور و برها که احساس منو درک بکنه.کسی که برای اهدافم ارزش قائل بشه.دوستی که هدف بزرگ زندگی من براش دور نباشه و هی نگه به هدفت نمی رسی و این ها یه رویاست.
کم کم دارم از بعضی آدمای زندگیم فاصله می گیرم.خواسته یا ناخواسته دیگه باهاشون راحت نیستم.حس می کنم افکارمون هر روز بیشتر و بیشتر با هم تضاد پیدا می کنه.نه من مثله اونا می شم و نه اونا مثل من!
تصمیم گرفتم دنیای خودم رو خودم بسازم.دنیای خودم رو خودم تعریف کنم.می خوام به همه ی اهداف زندگیم برسم. بی اعتنا به حرف های نا امید کننده ی دیگران راهم رو ادامه بدم.همراه نمی خوام،خودم می تونم.اهداف من از اونا خیلی مهم تره!زندگی به چشم من یه فرصته طلاییه که باید سریع بفهمی از دنیای دور و برت چی می خوای و زود تلاش کنی تا بهش برسی.
آدمایی که هدفشون فقط گذروندن زندگیه برام مهم نیستن.امروز راهم رو ازشون جدا کردم.مثل یه رودخونه که از سرچشمه جدا می شه و مسیر خودش رو انتخاب می کنه.با این تفاوت که اونا برای من سرچشمه نبودن.
این رودخونه می خواد جاهای زیادی رو ببینه،باید از جاهای مختلفی عبور کنه،باید سختی ها ی زیادی رو پشت سر بذاره تا به دریا برسه.اونوقت به آرامش می رسه.
اشتراک در:
پستها (Atom)
