جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

غریبه

حالم بد بود.هنوزم حالم بده.عصبانی بودم.از دست خودم.به خودم توی دلم کلی بد و بیراه می گفتم.احساس می کردم خیلی خنگ هستم.اون ولی شاد بود.به خودم گفتم چته؟حسودی بده!حسودی نکن!ولی اون اصلاً ذوق و شوقش رو نشون نداد!خیلی عادی بود.بیشتر حرص خوردم.یه دفعه گفت درس خوندن سرگرمیه منه!من از شوهرم جدا شدم و یه بچه ی 2 ساله هم دارم که پیش اونه.من همش قرص اعصاب می خورم،از وقتی که جدا شدم!من زل زدم توی چشماش!یه خانم 26 ساله.چرا اون یه دفعه باید همه مسایل زندگی اش رو به من که یه غریبه بودم بگه؟مونده بودم چی بگم؟از مصیبت هاش گفت.پرسیدم سر چی جدا شدید؟گفت آقامون خانوم باز بود!بی حیا زن می یاورد خونه.خونه من.رفتارش عادی نبود!شاید از اثرات قرص اعصاب بود.می گفت پرستار بچه های مردمه ولی بچه ی خودش پرستار نداره.دلم سوخت براش.خواستم یه چیزی بگم ولی حرف زدن با کسی که نمی شناسیش یکم سخته!این که از کجا شروع کنی و اصلاً چی بگی!کلی منو نصیحت کرد و آخرشم گفت خر نشی زن این بی شرفای ... بشی!مردا همشون.....اند!حیف خوشگلیت و جوونیت و احساست که به پاشون بریزی!اینا لیاقت ندارن!فقط 26 سالش بود ولی مثل پیرزنا نصیحت می کرد.
موندم چی بگم.احساس کردم در مقابلش چقدر خوشبختم.سر خیابون که رسیدیم برام آرزوی موفقیت کرد و رفت!اسمش سمانه بود.یه غریبه که با یه غریبه حرف زد.ای کاش می تونستم یه جمله ای بهش بگم که آرومش کنه یا بهش امید بده.ولی اون لحظه فقط تعجب کرده بودم.خیلی عادی و راحت با من حرف زد.سمانه توی ازدحام جمعیت ناپدید شد و رفت اما قصه ی زندگیش توی ذهنم حک شد.
خیلی غمگین شدم.رسماًً یه دختر نه یه زن مطلقه ی 26 ساله بود که ناراحتی اعصاب داشت.
من یه دختر 20 ساله که مثل آدم ندیده ها نگاش می کردم و به حرفاش با دهن باز گوش دادم.شاید اون لحظه من یا این که بهش گوش دادم براش از آرام بخش قوی تر بود!شاید!

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

جدایی!

دیشب اشک توی چشام حلقه زد وقتی که گفتی چقدر زود بزرگ شدی،چقدر زود و من نبودم.گفتی زمان برای من در هفده سالگیت متوقف شد.من می ترسم روزی که دوباره ببینمت دیگه نه تو من رو بشناسی و نه من تو رو!می ترسم فاصه یی که بین ماست و مدت جدا بودنمون ما رو از هم دور کنه،اونقدر که همدیگر رو فراموش کنیم.عقیده هامون عوض می شن ولی ما از هم دوریم و این تغییر رو حس نمی کنیم.چهره مون عوض می شه،طرز فکرمون تغییر می کنه و خلاصه می شیم یه آدم دیگه.متفاوت!ما همونیم که 3 سال پیش بودیم فقط تکامل پیدا کردیم!این که عقیده ت رو خیلی وقت ها راجع به چیزای مختلف می گی خیلی خوبه.این جوری فاصله کمتر می شه.این جوری به من فرصت می دی بیشتر بشناسمت و حس کنم همین جا هستی،در قلب و ذهن من!

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

نسل فردا

و روزگار شاهد خواهد بود.همچنان که تا کنون بوده.وآسمان گواهی خواهد داد به مظلومیتمان و اشک هایمان خواهند نوشت قصه ی رنج هایمان را و تو ای نسل فردا بدان که ما تنها می خواستیم حماقت پدرانمان را جبران کنیم و خیانتی که به نسل ما کردند را به جهان نشان دهیم.ما فقط می خواستیم حقوق تو را بگیریم.اگر چه جانمان را در این راه دادیم و تو باید بدانی که در دست های خالی ما چیزی جز قلم نبود و در قلب هایمان عشق بود،عشق به میهن،عشق به آزادی به رهایی.
و به ما از روز نخست حق انتخاب داده نشد ولی ما این حق را برای تو می خواستیم.ما نسل سوخته ای هستیم که برای تو ای نسل پاکی و روشنی فدا می شویم تا تو مثل ما نباشی.تا تو بتوانی بال هایت را در آسمان آبی آزادی بگشایی.اگرامروز پر پروازمان را چیدند،فردا آسمان آبی از آن توست و تو به جای ما نفس خواهی کشید در هوایی پاک در روزگاری روشن...

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

وقتی هستی...

خیلی وقت ها به مرگ فکر می کنم!برخلاف آنچه مادرم می گوید دختر جوان که به مرگ نباید فکر بکند!ولی من یاد مرگ می افتم.به نبودن و نیستی!به خاک سرد!به بهشت و جهنم!به این ها فکر می کنم.گاهی زیاد به خدا فکر می کنم!آنقدر زیاد که خسته می شوم!
از خدا سوال های زیادی دارم.ای کاش جواب همه ی سوال هایم را خودش می داد!ای کاش کسی بود که بداند و بگوید.
هر چه بیشتر به دنیا نگاه می کنم،سوال هایم بیشتر می شود.دلم می خواهد همه چیز را بدانم.همه ی راز و رمزهای جهان را بدانم.
از همه چیز سر در بیاورم!گرچه می دانم و خوب می دانم که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند!
دلتنگی هایم هر روز بیشتر می شود.گاهی خودم را به خاطر تنها بودنم سرزنش می کنم .ولی نمی توانم هر کسی را به عنوان دوست بپذیرم.مخصوصاً پسر ها را!بعضی هایشان واقعاً من را عصبانی می کنند!با رفتار شان،با حرف زدنشان!حتی گاهی با نگاهشان!
تنها بودن خیلی هم بد نیست.در تنهایی وقت داری به خیلی چیز ها فکر کنی و خیلی چیز ها هم یاد بگیری.وقت داری روحت را بزرگ کنی به آندازه ی دنیا و همه ی اندیشه ها یش!وقت داری مرز بین عقل و جنون را پیدا کنی.مرز بین انسان و حیوان را.
وقت داری یاد بگیری که چطور از مغزت استفاده کنی!وقت داری بفهمی برای چه در این دنیا هستی؟قرار است چه از تو باقی بماند؟
همیشه دوست داشتم و دارم نقاش بزرگی شوم.آنقدر بزرگ که بعد از مرگم آثارم را همه ببینند.و من با تابلوهای نقاشیم جاودانه شوم.
جاودانه در قلب ها و ذهن ها.ولی گاهی به خودم می گویم چه  اهمیتی دارد وقتی قرار است نباشی کسی از تو یادی بکند یا نه؟
وقتی نیستی خوب نیستی دیگر!آنوقت گریه ی دیگران به چه کارت می آید؟
مهم آن است که وقتی هستی قدرت را بدانند.تو را آنگونه که هستی دوست بدارند.وقتی زنده ای با تو گریه کنند و با تو بخندند.
وقتی بهشان نیاز داری در کنارت باشند و وقتی به تنهایی احتیاج داری به خلوتت احترام بگذارند.
وقتی هستی کشفت کنند،درکت کنند،اندیشه ات را بشناسند.ولی حیف که وقتی می میریم تازه دلشان برایمان تنگ می شود و یادشان می افتد کسی بود در همین نزدیکیمان که بی صدا رفت!
چو رخت خویش بربستم از این خاک                       همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر                  چه گفت و با که گفت و از کجا بود