جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

عشق وطن

داشتم با خودم فکر می کردم چرا آدم ها یا لااقل بعضی از آدما عشق به وطن دارند؟اصلاً این عشق به وطن از کجا می یاد؟آخه وطنی که همش آدم رو آزار می ده با قانونش،با دولت و حکومت و.... چرا باعث دلتنگی می شه؟
چی توی یه مشت خاک هست که می شه بهش گفت خاک وطن؟مگه خاک با خاک فرق داره؟!
اصلاً وطن پرستی چی هست؟از کجا می یاد؟20 روزی که ایران نبودم دلم واسه همه چیز تنگ شد.از دیوارای خونه تا کوچه و محله و شهر.انگار یه چیزی توی قلبم تالاپ تولوپ می کرد که نفهمیدم چی بود!شاید عارضه ی قلبی گرفتم!ولی وقتی برگشتم حالم خوب شد!
با همه ی این حرف ها باز این جمله آدم رو به فکر فرو می بره:
ترسم از فرط شعبده چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

دنیای پشت پنجره ها

دنیای پشت پنجره آن قدر ها هم جذاب نیست!پر از دروغ،کینه،نفرت و .....چیزی که تحمل این ها را ممکن می سازد عشق به آدم هایی ست که دوستشان دارم و در زندگی ام جای ویژه ای دارند.بودنشان برایم یک هدیه است.هدیه ای الهی.فکر این که یک روز از خواب بیدار شوم و آنها در زندگی ام نباشند، برایم کابوسی مرگ بار است.دلخوش به هر روز دیدنشان هستم یا صحبت کردن با آنها.مخصوصاً با آنها که خاطرات دوران مدرسه ام را با آنها ساخته ام.
روزهایی که رفتند هرگز برنمی گردند!اما یاد خاطره ها حتی بدترینشان برایم جذاب است.با آنها زندگی می کنم.با عکس ها،با خاطره ها یم زندگی میکنم و نفس می کشم.کسی نمی تواند اینها را از من بدزدد.این ها در ذهن من هستند.در قلب و روح من حک شده اند.
پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آه ای دریغ و حسرت همیشگی،ناگهان چقدر زود دیر می شود 

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

اگر چشمانتان از حادثه ی عشق تر نیست،لطفاً نخوانید!

نوشتن از نادر ابراهیمی کار ساده ای نیست.شاید تنها کاری که میتوان برایش انجام داد سرتعظیم فروآوردن در برابر اوست.این درست است که ما با قصه هایی که نادر برای بچه ها نوشت بزرگ شدیم اما قصه های این مرددر کودکی ما پایان نیافت..اوبرای تمام دوران زندگی ما نوشت برای جوانی میانسالی .کهنه سالی مان.دست های ابراهیمی هیچ گاه برای ما خالی نماند. او همیشه حرف تازه ای برای گفتن داشت.
از جمله زیباترین اثار ابراهیمی(بار دیگر شهری که دوست میداشتم)است کتابی که ارزش دهها بار خواندن را داردکتابی که غنیمتی بزرگ است.نادر ابراهیمی مردی ست که هیچ گاه پایان نمیپذیرد.ابراهیمی مردی ست که بچه ها باز میخواهند قصه ی اورا بشنوندوتکرار آنها را خسته نمیکند.اوبا بهار آمداما بهار جاودان نشد....
(بخواب هلیا!دود دیدگانت را آزار میدهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
هلیا!بدان من بسوی تو باز نخواهم گشت.تو بیدار مینشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند.
هلیا!تو همان بودی که میتوانستی روز را در من برویانی در تو نگریستم ..هلیا!هلیا!در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟؟؟
هلیا!گریستن .هلیا!تنهاوصمیمانه گریستن را بیاموز...
هلیا!به یاد داشته باش یک مردعشق را پاس میدارد.یک مردهر آنچه را که میتواند به قربانگاه عشق می اورد
آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.
هلیا!چیزی خوفناکتر از تکیه گاه نیست!ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که میتوان جست.
هلیا!بازگشت ما پایان همه چیز بود میتوان به سوی رهایی گریخت اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست من گفتم برنگردیم...
هلیا!آهنگها تنهایی را تسکین میدهند اما تسکین تنهایی تسکین درد نیست...
هلیا!دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟شب از من خالیست هلیا...
شب از من و تصویر پروانه ها خالیست....
هلیا!تومرا از من جدا کردی...تومرا ازروییدن باز داشتی؟
بخواب هلیا!بس است!راهی ست که رفته ایم.............

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

علاقه ی کهنه!

توی لابی دانشکده قدم می زنم.منتظر کسی هستم.می ایستم و مشغول خواندن اطلاعیه های روی برد می شوم.ناگهان چشمم به اطلاعیه ای می افتد!انگار برق مرا گرفته باشد!ذوق می کنم!روی اطلاعیه نوشته:آموزش کاریکاتور  در دانشکده.....
وای!خدای بزرگ!اصلاً باورم نمیشه!چیزی که دنبالش بودم و پیداش نکرده بودم.اینجاست!علاقه ی کهنه ی من ،کاریکاتور!با خلاقیت من جور در می یاد.
دوست دارم کاریکاتور کشیدن رو یاد بگیرم.ذهن جستجوگر من از کشف دنیاهای تازه لذت می بره.اینم یه دنیایی واسه خودش!
وای خدای بزرگ!همه ی آدمای اطرافم یه سوژه می شن واسه من!خیلی جالبه.مگه نه؟