قلمم را روی کاغذ می گذارم.به روبه رو خیره می شوم.به همان مجسمه ی آزادی که به من دادی.روی میزم گذاشتمش تا همیشه بهش نگاه کنم!خیلی دوستش دارم.تا حالا نشده به مجسمه ای علاقه مند شده باشم.ولی این فرق می کند.این را که نگاه می کنم یاد رویا هایم می افتم!یاد رفتن!یاد آزاد شدن!
بعضی وقت ها از خیلی از آدم ها تا سر حد مرگ بیزار می شوم!دلم می خواهد نبینمشان تا حرص نخورم!از این که این قدر بی خیال اند عذاب می کشم!از این که این قدر شاد هستند متعجب می شوم!یه اندوه درونی در من هست .همیشه حسش می کنم .بعضی وقت ها الکی دلم مثل ابرها بارانی می شود.این آدم ها ولی انگار بی خیال اند،حس می کنم من را نمی فهمند!واقعاً هم نمی فهمند!ولی انتظاری هم نیست!شاید من هم آنها را نمی فهمم.این اندوه نا گهانی از کجا می آید خودم هم نمی دانم!حس می کنم به مسایل خیلی مهم تری می اندیشم.از آنها بیشتر می فهمم!ساده بگویم خیلی از این آدم ها را قبول ندارم.آدمی که هیچ نقشی و هیچ اثری در زندگیت ندارد و یک موجود کاملاً خنثی ست به چه درد می خورد؟!خودش درد است!تعداد اندکی از این آدم ها جالب اند،می توانی با آنها راحت باشی،درکت می کنند.ربطی هم به سن و سالشان ندارد،هرچند برخی فکر می کنند که چون بزرگ ترند فهمیده ترند که خیلی هم اشتباه می کنند.فکر می کنند حالا چون تو بیست سال بیشتر نداری،نمی فهمی!تو بچه ای،تجربه ی آنها را نداری.ولی نمی دانند که دنیای ما هم جالب است.ما هم شعور و طرز فکر خودمان را داریم.ما هم مثل آنها گاهی فکر می کنیم!!بعضی از این آدم ها کلاً موجودات زایدی هستند!آدم نمی داند برای چه هدفی این ها خلق شده اند؟آمده اند روی زمین فقط زندگی کنند؟مثل یک گاو؟!نه هدفی ،نه آرزویی ،نه هنری ،نه تفکری، نه عقیده ای ،نه علمی!هیچ ندارند!راجع به هیچ موضوعی نظری ندارند،همیشه پس زمینه هستند، آن هم تاریک و بی نورش!
من فکر می کنم باید مفید باشم.باید در این دنیا کاری انجام دهم و گرنه احساس بیهودگی وجودم را می خورد.
بعضی وقت ها از خیلی از آدم ها تا سر حد مرگ بیزار می شوم!دلم می خواهد نبینمشان تا حرص نخورم!از این که این قدر بی خیال اند عذاب می کشم!از این که این قدر شاد هستند متعجب می شوم!یه اندوه درونی در من هست .همیشه حسش می کنم .بعضی وقت ها الکی دلم مثل ابرها بارانی می شود.این آدم ها ولی انگار بی خیال اند،حس می کنم من را نمی فهمند!واقعاً هم نمی فهمند!ولی انتظاری هم نیست!شاید من هم آنها را نمی فهمم.این اندوه نا گهانی از کجا می آید خودم هم نمی دانم!حس می کنم به مسایل خیلی مهم تری می اندیشم.از آنها بیشتر می فهمم!ساده بگویم خیلی از این آدم ها را قبول ندارم.آدمی که هیچ نقشی و هیچ اثری در زندگیت ندارد و یک موجود کاملاً خنثی ست به چه درد می خورد؟!خودش درد است!تعداد اندکی از این آدم ها جالب اند،می توانی با آنها راحت باشی،درکت می کنند.ربطی هم به سن و سالشان ندارد،هرچند برخی فکر می کنند که چون بزرگ ترند فهمیده ترند که خیلی هم اشتباه می کنند.فکر می کنند حالا چون تو بیست سال بیشتر نداری،نمی فهمی!تو بچه ای،تجربه ی آنها را نداری.ولی نمی دانند که دنیای ما هم جالب است.ما هم شعور و طرز فکر خودمان را داریم.ما هم مثل آنها گاهی فکر می کنیم!!بعضی از این آدم ها کلاً موجودات زایدی هستند!آدم نمی داند برای چه هدفی این ها خلق شده اند؟آمده اند روی زمین فقط زندگی کنند؟مثل یک گاو؟!نه هدفی ،نه آرزویی ،نه هنری ،نه تفکری، نه عقیده ای ،نه علمی!هیچ ندارند!راجع به هیچ موضوعی نظری ندارند،همیشه پس زمینه هستند، آن هم تاریک و بی نورش!
من فکر می کنم باید مفید باشم.باید در این دنیا کاری انجام دهم و گرنه احساس بیهودگی وجودم را می خورد.
۲ نظر:
سعی کن دیگران رو بفهمی به خصوص اونایی که باهات بیشتر فرق دارن. زندگی پیچیده تر از اونیه که فکر میکنی.
اگه چیزی اینجا نوشتی من نمی بینم از وقتی گودر اومده دیگه توی هیچ وبلاگی نمیرم
حق با توئه ولی فکر نمی کنم اون قدر بتونیم عمر کنیم که همه ی پیچیدگی های زندگی رو بفهمیم.از طرفی آدم هایی رو که آدم رو نمی فهمن چه طور می شه درک کرد؟!چه طور می شه از حماقت آدم ها حرص نخورد؟امروز یکی از بچه ها ی کلاس که درسش هم خوبه گفت آلودگی هوا به خاطر گناه و آلودگی آدماست!!!من با یک همچین آدمی با یک چنین حماقتی که داره چه درک متقابلی می تونم داشته باشم؟فکر می کنم آدما فقط با آدم های مثل خودشون می تونن ارتباط برقرار کنن.
ارسال یک نظر