این چند روز به خیلی چیز ها فکر می کنم.به حوادثی که پیرامونم اتفاق افتاده و می افته.به آدم های دور و برم.به زندگی و روزمرگی.
بعضی وقت ها به چیز هایی فکر می کنم که هم سن و سال های من اصلاً به آن فکر نمی کنند.احساس میکنم از خیلی ازهم سن و سال هایم بیشترمی فهمم.از بعضی هایشان خیلی بیشتر.نمی خواهم بگویم آنها نفهم اند یا من عقل کل هستم.نه!ولی بعضی هایشان هیچ وقت مسایل پیرامونشان برایشان مهم نبوده و نیست!آنقدر که گاهی در دلم می گویم فلانی چقدر بی خیال است!بعضی هایشان که از همه دنیا بی خبرند!و اگر یکی پیدا نشود که بگوید فلانی خبر داری مثلاً روز عاشورا چی شد واقعاً خبر دار نمی شوند!
احساس می کنم این ها الکی خوش هستند.چیزی که از آن متنفرم.متنفرم از این که الکی بخندم.متنفرم از این که تظاهر کنم خوشحالم در حالی که نیستم.متنفرم از این که لبخند مصنوعی بزنم.متنفرم از این که می بینم یکی یک چیز بی مزه تعریف می کند و بقیه به دنبال آن از خنده ریسه می روند.برایم الکی خوش بودن قابل درک نیست.درست است که آدم نباید برای خوشحال بودن همش دنبال دلیل بگردد ولی باور کنید مسخره می شود اگر همش در حال قهه قهه زدن باشی و هیچ چیز برایت مهم نباشد.بعضی ها انگار در هیچ زمینه ایی استعداد ندارند!از بس که تنبل هستند!هیچ کار مهمی انجام نمی دهند!هیچ عقیده ای در باره ی مسایل اطرافشان و جامعه یشان ندارند.
آخه مگه این ها در این جامعه زندگی نمی کنند؟وقتی یک حرفی می زنی می گویند حرف سیاسی نزن.می آیی از هنر بگویی می گویند ولمون کن،حوصله داری!اگر بخواهی نظرشان را در مورد نقد یک فیلم بپرسی می گویند قشنگ بود یا مزخرف بود!در همین حد!حالا تو بیا راجع به تیپ فلان دختر در دانشگاه حرف بزن.یا مثلاً از مراسم عروسی دختر خاله ات تعریف کن.20 نفر آدم دورت جمع می شوند تا به این اراجیف گوش بدهند.کلی هم ذوق می کنند.اصلاً درکشان نمی کنم!یا من با این ها فرق دارم یا اینها خودشان را به بی خیالی زده اند!چرا برای من جالب نیست شنیدن قصه های کش دار از وقایع هفتگی؟
تو بیا با من از سبک کاری فلان هنرمند حرف بزن.ببین با چه ذوقی به تو گوش می دهم.یا راجع به سیاست نظرت را بگو.تو ببین چقدر به تک تک جملاتت دقت می کنم.تو بیا با من از مسایل اجتماعی بگو.اصلاً بیا درد دل کن.از آدم ها انتقاد کن.بیا نظرت را درباره ی فلان فیلمی که دیدی بگو.تو ببین با چه علاقه ایی به تو توجه می کنم.
حالا بیا تعریف کن که مثلاً دیشب شام چی خوردی!یا بگو عروسی دختر خاله ات چی پوشیده بودی که همه نگاهت می کردند!
باور کن برایم مهم نیست!و از شنیدنش هم هیچ حس خاصی به من دست نمی دهد جز این که حس می کنم وقتم را تلف کرده ام!
شاید ما یاد نگرفته ایم هر چیزی ارزش بیان کردن ندارد.هر چیزی ارزش گفته شدن ندارد.
شاید تقصیر آنها هم نیست.شاید تقصیر من است!شاید من هم باید مثل آنها باشم ولی نیستم.شاید من باید خودم را تغییر دهم.
نمی دانم.ولی کمتر کسی را دیده ام که هم سن خودم باشد و مثل من فکر کند!
بعضی ها به چیزی اعتقاد دارند.بعضی ها هم هیچ وقت در زندگیشان فکر نکرده اند.
اشتراک این دو دسته 99 درصد آدم های دنیا را شامل می شود.
بعضی وقت ها به چیز هایی فکر می کنم که هم سن و سال های من اصلاً به آن فکر نمی کنند.احساس میکنم از خیلی ازهم سن و سال هایم بیشترمی فهمم.از بعضی هایشان خیلی بیشتر.نمی خواهم بگویم آنها نفهم اند یا من عقل کل هستم.نه!ولی بعضی هایشان هیچ وقت مسایل پیرامونشان برایشان مهم نبوده و نیست!آنقدر که گاهی در دلم می گویم فلانی چقدر بی خیال است!بعضی هایشان که از همه دنیا بی خبرند!و اگر یکی پیدا نشود که بگوید فلانی خبر داری مثلاً روز عاشورا چی شد واقعاً خبر دار نمی شوند!
احساس می کنم این ها الکی خوش هستند.چیزی که از آن متنفرم.متنفرم از این که الکی بخندم.متنفرم از این که تظاهر کنم خوشحالم در حالی که نیستم.متنفرم از این که لبخند مصنوعی بزنم.متنفرم از این که می بینم یکی یک چیز بی مزه تعریف می کند و بقیه به دنبال آن از خنده ریسه می روند.برایم الکی خوش بودن قابل درک نیست.درست است که آدم نباید برای خوشحال بودن همش دنبال دلیل بگردد ولی باور کنید مسخره می شود اگر همش در حال قهه قهه زدن باشی و هیچ چیز برایت مهم نباشد.بعضی ها انگار در هیچ زمینه ایی استعداد ندارند!از بس که تنبل هستند!هیچ کار مهمی انجام نمی دهند!هیچ عقیده ای در باره ی مسایل اطرافشان و جامعه یشان ندارند.
آخه مگه این ها در این جامعه زندگی نمی کنند؟وقتی یک حرفی می زنی می گویند حرف سیاسی نزن.می آیی از هنر بگویی می گویند ولمون کن،حوصله داری!اگر بخواهی نظرشان را در مورد نقد یک فیلم بپرسی می گویند قشنگ بود یا مزخرف بود!در همین حد!حالا تو بیا راجع به تیپ فلان دختر در دانشگاه حرف بزن.یا مثلاً از مراسم عروسی دختر خاله ات تعریف کن.20 نفر آدم دورت جمع می شوند تا به این اراجیف گوش بدهند.کلی هم ذوق می کنند.اصلاً درکشان نمی کنم!یا من با این ها فرق دارم یا اینها خودشان را به بی خیالی زده اند!چرا برای من جالب نیست شنیدن قصه های کش دار از وقایع هفتگی؟
تو بیا با من از سبک کاری فلان هنرمند حرف بزن.ببین با چه ذوقی به تو گوش می دهم.یا راجع به سیاست نظرت را بگو.تو ببین چقدر به تک تک جملاتت دقت می کنم.تو بیا با من از مسایل اجتماعی بگو.اصلاً بیا درد دل کن.از آدم ها انتقاد کن.بیا نظرت را درباره ی فلان فیلمی که دیدی بگو.تو ببین با چه علاقه ایی به تو توجه می کنم.
حالا بیا تعریف کن که مثلاً دیشب شام چی خوردی!یا بگو عروسی دختر خاله ات چی پوشیده بودی که همه نگاهت می کردند!
باور کن برایم مهم نیست!و از شنیدنش هم هیچ حس خاصی به من دست نمی دهد جز این که حس می کنم وقتم را تلف کرده ام!
شاید ما یاد نگرفته ایم هر چیزی ارزش بیان کردن ندارد.هر چیزی ارزش گفته شدن ندارد.
شاید تقصیر آنها هم نیست.شاید تقصیر من است!شاید من هم باید مثل آنها باشم ولی نیستم.شاید من باید خودم را تغییر دهم.
نمی دانم.ولی کمتر کسی را دیده ام که هم سن خودم باشد و مثل من فکر کند!
بعضی ها به چیزی اعتقاد دارند.بعضی ها هم هیچ وقت در زندگیشان فکر نکرده اند.
اشتراک این دو دسته 99 درصد آدم های دنیا را شامل می شود.




