جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

لذت بردن از زندگی

امروز داشتم به حرف یکی از دوستان فکر می کردم که می گفت ماها بلد نیستیم تفریح کنیم!ما بلد نیستیم از زندگی مون لذت ببریم.یاد نگرفتیم وقتمون رو طوری تنظیم کنیم که به همه ی کارهامون برسیم و وقت هم برای تفریح و خوش گذرونی داشته باشیم.نمی دونیم چه جوری و چه وقتی باید چه کاری رو انجام بدیم.همیشه استرس درس و امتحان رو داریم و نگرانیم گه وقت کم بیاریم و به همه ی کارهامون نرسیم و اکثر اوقات هم وقت کم می یاریم.برنامه ریزی هم که عملاً چیز احمقانه ایه!یعنی که چی از روی یه برگه عین یه ربات کارهات رو انجام بدی.تازه عمراً بتونی به همه ی برنامه ات عمل کنی!پس چه کنیم؟داشتم به این روزا فکر می کردم که چقدر تنهام و عملاً هیچ وقتی برای خودم ندارم!وقتی برای با دوستان بودن ندارم.همه اش باید به کارهای مهم تر برسم!هر وقت می خوام با دوستان برم بیرون،می گم ولش کن،بذار فعلاً کارهای مهم ترم رو انجام بدم.درس خوندن مهم تره!و این کارهای مهم هیچ وقت تمومی ندارن.انگار قرار نیست برای خودم زندگی کنم.به جز نقاشی چیز دیگه ای تو زندگیم نیست که برام هیجان انگیز باشه یا ازش لذت ببرم!اما چرا چرا!کلاس درس بعضی از اساتید خیلی هیجان داره و ازش لذت می برم.ولی جز اینا چیز دیگه ای وجود نداره:(




۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

مجسمه آزادی!

قلمم را روی کاغذ  می گذارم.به روبه رو خیره می شوم.به همان مجسمه ی آزادی که به من دادی.روی میزم گذاشتمش تا همیشه بهش نگاه کنم!خیلی دوستش دارم.تا حالا نشده به مجسمه ای علاقه مند شده باشم.ولی این فرق می کند.این را که نگاه می کنم یاد رویا هایم می افتم!یاد رفتن!یاد آزاد شدن!
بعضی وقت ها از خیلی از آدم ها تا سر حد مرگ بیزار می شوم!دلم می خواهد نبینمشان تا حرص نخورم!از این که این قدر بی خیال اند عذاب می کشم!از این که این قدر شاد هستند متعجب می شوم!یه اندوه درونی در من هست .همیشه حسش می کنم .بعضی وقت ها الکی دلم مثل ابرها  بارانی می شود.این آدم ها ولی انگار بی خیال اند،حس می کنم من را نمی فهمند!واقعاً هم نمی فهمند!ولی انتظاری هم نیست!شاید من هم  آنها را نمی فهمم.این اندوه نا گهانی از کجا می آید خودم هم نمی دانم!حس می کنم به مسایل خیلی مهم تری می اندیشم.از آنها بیشتر می فهمم!ساده بگویم خیلی از این آدم ها را قبول ندارم.آدمی که هیچ نقشی و هیچ اثری در زندگیت ندارد و یک موجود کاملاً خنثی ست به چه درد می خورد؟!خودش درد است!تعداد اندکی از این آدم ها جالب اند،می توانی با آنها راحت باشی،درکت می کنند.ربطی هم به سن و سالشان ندارد،هرچند برخی فکر می کنند که چون بزرگ ترند فهمیده ترند که خیلی هم اشتباه می کنند.فکر می کنند حالا چون تو بیست سال بیشتر نداری،نمی فهمی!تو بچه ای،تجربه ی آنها را نداری.ولی نمی دانند که دنیای  ما هم جالب است.ما هم شعور و طرز فکر خودمان را داریم.ما هم مثل آنها گاهی فکر می کنیم!!بعضی  از این آدم ها کلاً موجودات زایدی هستند!آدم نمی داند برای چه هدفی این ها خلق شده اند؟آمده اند روی زمین فقط زندگی کنند؟مثل یک گاو؟!نه هدفی ،نه آرزویی ،نه هنری ،نه تفکری، نه عقیده ای ،نه علمی!هیچ ندارند!راجع به هیچ موضوعی نظری ندارند،همیشه پس زمینه هستند، آن هم تاریک و بی نورش!
من فکر می کنم باید مفید باشم.باید در این دنیا کاری انجام دهم و گرنه احساس بیهودگی وجودم را می خورد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

امروز 16 شهریور روز ماست!روز وبلاگ نویسی.امروز سالروز ایجاد نخستین وبلاگ فارسی است.خواستم از نوشتن بنویسم!نوشتن را دوست دارم.حس خوبی دارد.نوشتن را بیشتر از گفتن دوست دارم.در نوشتن حسی هست که در گفتن و تقریر کردن نیست.وقتی می نویسم ذهنم فعالتر می شود.انگار که نبض مغزم را حس می کنم!وقتی می نویسم بیشتر فکر می کنم،ذهنم در گیر می شود،درگیر جمله ها و کلمات.اندیشیدن را دوست دارم و به همان میزان سکوت نوشتن را.
زیاد حرف نمی زنم.بیشتر گوش می کنم به مخاطبم.گاهی فکر می کنم چه توجهی را با نگاهم نثار مخاطب می کنم!گوش دادن به دیگران خیلی چیز ها به آدم یاد می دهد.خوب گوش دادن یک هنر است.گمان کنم از این حیث هنرمندم.ولی از همه بیشتر نوشتن بهتر از همه چیز می تواند اندیشه هایم را بیان کند.نوشتن حس خوب زنده بودن را برایم تداعی می کند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

خود سانسوری!

مطلبی را می نویسم بعد آن را می خوانم،به خودم می گویم این مطلب سیاسی است،خیلی هم سیاسی است! بعد با آن کلنجار می روم و خیلی از جملاتش را حذف می کنم و آنچه را هم باقی مانده تغییر اساسی می دهم!دوباره نوشته را می خوانم و به خودم می گویم این اساسش تخریب شده!دیگر آن چیزی نیست که من در ذهنم داشتم و می خواستم به دیگران بگویم!نه!این آنی نبود که می خواستم بنویسم.
من در این نوشته ها ی سانسور شده حرفم را نزده ام.خودم را سانسور کرده ام.افکارم را سانسور کرده ام.من ذهنم را با اندیشه هایش محبوس کرده ام.
چرا خودم را سانسور می کنم؟دلیلش ترس است؟یا نهیب ها و اخطارهای کسانی که نگرانم هستند و نمی خواهند زبان سرخم سر سبزم را به باد دهد؟
 دلیلش جامعه ایست که خودش سانسور کردن را از همان کودکی به تو یاد می دهد!و تو سانسور کردن را با مقایسه کارتون هایی که در تلویزیون می دیدی با آنها که در ماهواره  نشانت می دادند و یا مامان برایت می خرید می فهمیدی و تازه داستان کارتون را متوجه می شدی!
فرقی ندارد چه نوع سانسوری باشد؛سانسور سانسور است!هر نوع آن قبیح است و شرم آور تر خود سانسوری است!
دوستی می گفت در چنین جامعه ایی که  ترس نوعی پیش گیری از وقوع بلایای احتمالی است که جامعه سرت می آورد(مثل زندان،شکنجه و...)آن هم فقط برای اینکه عقیده ات با آنها که می دانی یکی نیست،تو نباید خودت را محکوم کنی که چرا خودم را سانسور کردم.تو ترسی داری که به نوعی سر سبزت را حفظ می کند!



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

دوباره می نویسم...

چند وقتی می شه که ننوشتم!خلاصه کنم خسته بودم!هنوز هم خسته ام!کارهایم زیاد شده و وقتم کم.گاهی آرزو می کنم که ای کاش شبانه روز 48 ساعت بود تا به همه ی کارها می شد رسید.برنامه ریزی کردن هم فایده ای ندارد چون درست وقتی داری خوب در کارهایت پیش می روی یک دفعه اتفاقی می افتد و اولویت بندی ات را به هم می ریزد.
دوست دارم چند روزی از این دنیا و کارهای روزانه اش جدا شوم.یه جورهایی مرخصی بگیرم!آزاد و رها از همه ی فکر ها و دغدغه هایش شوم.برای چند روزی هم که شده بی خیالی طی کنم.به ذهنم استراحت بدهم.
دوباره می نویسم.دوباره.فقط کمی زمان می خواهم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

مثل یه رودخونه

از برخی دوستانم خسته و دل زده شده ام!احساس می کنم من را درک نمی کنند!من را نمی فهمند!انگار خیلی دور اند از من.فاصله مان روز به روز بیشتر می شود و تضاد هایمان روز به روز خودشان را بیشتر نشان می دهند!آدمی که تا 6 ماه پیش صمیمی ترین دوستم بود حالا انگار زیاد باهاش راحت نیستم!
نمی دانم مشکل از کجاست!نمی دانم قصه از کجا شروع شد.شاید از جایی که برایم یقین شد هدف هایمان با هم فرق می کند،رویا ها و آرزوهایمان یکی نیست.به عبارت دیگر حس کردم دنیا هایمان از هم جداست!چیزهایی که برای او مهم هستند برای من اهمیتی ندارند و چیزهایی که برای من مهم هستند برای او مهم نیستند.هدف های من برای او بزرگ می نماید و دست نیافتنی.
دنیای مرا با همه ی آرزوهایم خیلی دور و دراز می داند!دنیای او،دنیای من!شاید مسخره باشد؛دنیا فقط یکی ست،دید انسان ها با هم متفاوت است.
من  حس می کنم کسی نیست این دور و برها که احساس منو درک بکنه.کسی که برای اهدافم ارزش قائل بشه.دوستی که هدف بزرگ زندگی من براش دور نباشه و هی نگه به هدفت نمی رسی و این ها یه رویاست.
کم کم دارم از بعضی آدمای زندگیم   فاصله می گیرم.خواسته یا ناخواسته دیگه باهاشون راحت نیستم.حس می کنم  افکارمون هر روز بیشتر و بیشتر با هم تضاد پیدا می کنه.نه من مثله اونا می شم و نه اونا مثل من!
تصمیم گرفتم دنیای خودم رو خودم بسازم.دنیای خودم رو خودم تعریف کنم.می خوام به همه ی اهداف زندگیم برسم. بی اعتنا به حرف های نا امید کننده ی دیگران راهم رو ادامه بدم.همراه نمی خوام،خودم می تونم.اهداف من از اونا خیلی مهم تره!زندگی به چشم من یه فرصته طلاییه که باید سریع بفهمی از دنیای دور و برت چی می خوای و زود تلاش کنی تا بهش برسی.
آدمایی که هدفشون فقط گذروندن زندگیه برام مهم نیستن.امروز راهم رو ازشون جدا کردم.مثل یه رودخونه که از سرچشمه جدا می شه و مسیر خودش رو انتخاب می کنه.با این تفاوت که  اونا برای من سرچشمه نبودن.
این رودخونه می خواد جاهای زیادی رو ببینه،باید از جاهای مختلفی عبور کنه،باید سختی ها ی زیادی رو پشت سر بذاره تا به دریا برسه.اونوقت  به آرامش می رسه.


۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

16 سالگی

اصرارشان فایده نداشت.خوشم نمی آمد به دبیرستانم سر بزنم.همه  که نه ولی خیلی از دوست هایم به مدرسه مان یه سری زده بودند.من ولی نه!نمی خواستم یاد آن روزها بیفتم.به مامان گفتم آخیش!خدا رو شکر که تموم شد!دیگه حتی نمی خوام قیافه ی ناظم بد اخلاقمون رو ببینم.از همه جای اون مدرسه ی کوفتی بدم می یاد!
آره.این ها حرف های 18 سالگی من بود.ولی اون روز که از جلوی مدرسه رد می شدم هر چی تلاش کردم خاطرات بد و تلخم یادم نیومد!دلم خواست برم تو و همه جا رو ببینم.دل می خواست دوباره همون روپوش بد رنگ دبیرستانم تنم بود و ناظم بد اخلاقمون  سرم داد می زد که برو سر کلاس!الان دبیر می یاد!
دلم می خواست روز امتحان بود و پر از استرس!دلم برای صندلی های تکی مخصوص روز امتحان تنگ شده بود!همان ها که نشستن رویشان عذاب آور بود و سخت.دلم برای نمره خواندن معلم ها و تشویق و تنبیه هایشان تنگ شده بود.
برای تولد هایی که می گرفتیم.برای سر کار گذاشتن معلم ها و خندیدن بهشان.برای نیمکت های چوبی مان و حکاکی ها یمان رو یشان.از قلب و اسم هایمان و نقاشی و شکلکها تا تقلب هایمان!
دلم برای رقابت هایمان تنگ شده بود.درخت های مدرسه سر جایشان بودند.رفتم از آب خوری مدرسه آب خوردم درست مثل آن روز ها بدون لیوان با دست!روی پله ها ایستادم و کل حیاط را تماشا کردم.توی راهروها قدم زدم.به بچه ها نگاه کردم.دلم خواست یک روز دوباره همسن آنها می شدم.یک روز دوباره توی آن کلاس می نشستم.داخل کلاس رفتم.دیوارهایش را هم  می خواستم بغل کنم.دلم برای 16 سالگیم تنگ شده بود.


۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

چه شوقی!

چه شوقی دارند این آدم ها!نزدیک سال نو خیابان ها می شود بازار.می ریزند مثل مور و ملخ و هی می خرند.کیف پول و جیب هایشان را خالی می کنند.چه شوقی و چه ذوقی!
آن وقت ها من هم شوق عید داشتم.آن وقت ها که بچه بودم.الان نمی دانم چند سالی ست که برایم مهم نیست.عید هم مثل باقی روزهاست.آمدنش شادی ندارد!معنایش یک سال گذشتن عمر ماست.یک سال خاطره که خیلی هایشان ذهن را آزار می دهند.دوست داری برگردی به عقب و پاکشان کنی.کاش پاک کنی برای ذهن وجود داشت.آن وقت زندگی این قدر سخت نبود!

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

عید

عید حول الحالناست
                      که واجب است بفهمیم
عید شوقی است که پدرم را به مزرعه می خواند
                  عید تن پوش کهنه دست باباست
که مادر آن را به قد من کوک می زند
          و من آنقدر بزرگ می شوم
که در پیراهنم نمی گنجم
                           عید تقاضای سبز شدن است

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

رفتن و برنگشتن

2 سال دیگه باقی مونده!3 ترم دیگه باقی مونده.باقی مونده تا رفتن و برنگشتن من.رفتن و رفتن و رفتن و رفتن....
رفتن به جاهای جدید.رفتن و برنگشتن.رفتن و هرگز برنگشتن!

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

غریبه

حالم بد بود.هنوزم حالم بده.عصبانی بودم.از دست خودم.به خودم توی دلم کلی بد و بیراه می گفتم.احساس می کردم خیلی خنگ هستم.اون ولی شاد بود.به خودم گفتم چته؟حسودی بده!حسودی نکن!ولی اون اصلاً ذوق و شوقش رو نشون نداد!خیلی عادی بود.بیشتر حرص خوردم.یه دفعه گفت درس خوندن سرگرمیه منه!من از شوهرم جدا شدم و یه بچه ی 2 ساله هم دارم که پیش اونه.من همش قرص اعصاب می خورم،از وقتی که جدا شدم!من زل زدم توی چشماش!یه خانم 26 ساله.چرا اون یه دفعه باید همه مسایل زندگی اش رو به من که یه غریبه بودم بگه؟مونده بودم چی بگم؟از مصیبت هاش گفت.پرسیدم سر چی جدا شدید؟گفت آقامون خانوم باز بود!بی حیا زن می یاورد خونه.خونه من.رفتارش عادی نبود!شاید از اثرات قرص اعصاب بود.می گفت پرستار بچه های مردمه ولی بچه ی خودش پرستار نداره.دلم سوخت براش.خواستم یه چیزی بگم ولی حرف زدن با کسی که نمی شناسیش یکم سخته!این که از کجا شروع کنی و اصلاً چی بگی!کلی منو نصیحت کرد و آخرشم گفت خر نشی زن این بی شرفای ... بشی!مردا همشون.....اند!حیف خوشگلیت و جوونیت و احساست که به پاشون بریزی!اینا لیاقت ندارن!فقط 26 سالش بود ولی مثل پیرزنا نصیحت می کرد.
موندم چی بگم.احساس کردم در مقابلش چقدر خوشبختم.سر خیابون که رسیدیم برام آرزوی موفقیت کرد و رفت!اسمش سمانه بود.یه غریبه که با یه غریبه حرف زد.ای کاش می تونستم یه جمله ای بهش بگم که آرومش کنه یا بهش امید بده.ولی اون لحظه فقط تعجب کرده بودم.خیلی عادی و راحت با من حرف زد.سمانه توی ازدحام جمعیت ناپدید شد و رفت اما قصه ی زندگیش توی ذهنم حک شد.
خیلی غمگین شدم.رسماًً یه دختر نه یه زن مطلقه ی 26 ساله بود که ناراحتی اعصاب داشت.
من یه دختر 20 ساله که مثل آدم ندیده ها نگاش می کردم و به حرفاش با دهن باز گوش دادم.شاید اون لحظه من یا این که بهش گوش دادم براش از آرام بخش قوی تر بود!شاید!

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

جدایی!

دیشب اشک توی چشام حلقه زد وقتی که گفتی چقدر زود بزرگ شدی،چقدر زود و من نبودم.گفتی زمان برای من در هفده سالگیت متوقف شد.من می ترسم روزی که دوباره ببینمت دیگه نه تو من رو بشناسی و نه من تو رو!می ترسم فاصه یی که بین ماست و مدت جدا بودنمون ما رو از هم دور کنه،اونقدر که همدیگر رو فراموش کنیم.عقیده هامون عوض می شن ولی ما از هم دوریم و این تغییر رو حس نمی کنیم.چهره مون عوض می شه،طرز فکرمون تغییر می کنه و خلاصه می شیم یه آدم دیگه.متفاوت!ما همونیم که 3 سال پیش بودیم فقط تکامل پیدا کردیم!این که عقیده ت رو خیلی وقت ها راجع به چیزای مختلف می گی خیلی خوبه.این جوری فاصله کمتر می شه.این جوری به من فرصت می دی بیشتر بشناسمت و حس کنم همین جا هستی،در قلب و ذهن من!

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

نسل فردا

و روزگار شاهد خواهد بود.همچنان که تا کنون بوده.وآسمان گواهی خواهد داد به مظلومیتمان و اشک هایمان خواهند نوشت قصه ی رنج هایمان را و تو ای نسل فردا بدان که ما تنها می خواستیم حماقت پدرانمان را جبران کنیم و خیانتی که به نسل ما کردند را به جهان نشان دهیم.ما فقط می خواستیم حقوق تو را بگیریم.اگر چه جانمان را در این راه دادیم و تو باید بدانی که در دست های خالی ما چیزی جز قلم نبود و در قلب هایمان عشق بود،عشق به میهن،عشق به آزادی به رهایی.
و به ما از روز نخست حق انتخاب داده نشد ولی ما این حق را برای تو می خواستیم.ما نسل سوخته ای هستیم که برای تو ای نسل پاکی و روشنی فدا می شویم تا تو مثل ما نباشی.تا تو بتوانی بال هایت را در آسمان آبی آزادی بگشایی.اگرامروز پر پروازمان را چیدند،فردا آسمان آبی از آن توست و تو به جای ما نفس خواهی کشید در هوایی پاک در روزگاری روشن...

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

وقتی هستی...

خیلی وقت ها به مرگ فکر می کنم!برخلاف آنچه مادرم می گوید دختر جوان که به مرگ نباید فکر بکند!ولی من یاد مرگ می افتم.به نبودن و نیستی!به خاک سرد!به بهشت و جهنم!به این ها فکر می کنم.گاهی زیاد به خدا فکر می کنم!آنقدر زیاد که خسته می شوم!
از خدا سوال های زیادی دارم.ای کاش جواب همه ی سوال هایم را خودش می داد!ای کاش کسی بود که بداند و بگوید.
هر چه بیشتر به دنیا نگاه می کنم،سوال هایم بیشتر می شود.دلم می خواهد همه چیز را بدانم.همه ی راز و رمزهای جهان را بدانم.
از همه چیز سر در بیاورم!گرچه می دانم و خوب می دانم که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند!
دلتنگی هایم هر روز بیشتر می شود.گاهی خودم را به خاطر تنها بودنم سرزنش می کنم .ولی نمی توانم هر کسی را به عنوان دوست بپذیرم.مخصوصاً پسر ها را!بعضی هایشان واقعاً من را عصبانی می کنند!با رفتار شان،با حرف زدنشان!حتی گاهی با نگاهشان!
تنها بودن خیلی هم بد نیست.در تنهایی وقت داری به خیلی چیز ها فکر کنی و خیلی چیز ها هم یاد بگیری.وقت داری روحت را بزرگ کنی به آندازه ی دنیا و همه ی اندیشه ها یش!وقت داری مرز بین عقل و جنون را پیدا کنی.مرز بین انسان و حیوان را.
وقت داری یاد بگیری که چطور از مغزت استفاده کنی!وقت داری بفهمی برای چه در این دنیا هستی؟قرار است چه از تو باقی بماند؟
همیشه دوست داشتم و دارم نقاش بزرگی شوم.آنقدر بزرگ که بعد از مرگم آثارم را همه ببینند.و من با تابلوهای نقاشیم جاودانه شوم.
جاودانه در قلب ها و ذهن ها.ولی گاهی به خودم می گویم چه  اهمیتی دارد وقتی قرار است نباشی کسی از تو یادی بکند یا نه؟
وقتی نیستی خوب نیستی دیگر!آنوقت گریه ی دیگران به چه کارت می آید؟
مهم آن است که وقتی هستی قدرت را بدانند.تو را آنگونه که هستی دوست بدارند.وقتی زنده ای با تو گریه کنند و با تو بخندند.
وقتی بهشان نیاز داری در کنارت باشند و وقتی به تنهایی احتیاج داری به خلوتت احترام بگذارند.
وقتی هستی کشفت کنند،درکت کنند،اندیشه ات را بشناسند.ولی حیف که وقتی می میریم تازه دلشان برایمان تنگ می شود و یادشان می افتد کسی بود در همین نزدیکیمان که بی صدا رفت!
چو رخت خویش بربستم از این خاک                       همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر                  چه گفت و با که گفت و از کجا بود 

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

عشق وطن

داشتم با خودم فکر می کردم چرا آدم ها یا لااقل بعضی از آدما عشق به وطن دارند؟اصلاً این عشق به وطن از کجا می یاد؟آخه وطنی که همش آدم رو آزار می ده با قانونش،با دولت و حکومت و.... چرا باعث دلتنگی می شه؟
چی توی یه مشت خاک هست که می شه بهش گفت خاک وطن؟مگه خاک با خاک فرق داره؟!
اصلاً وطن پرستی چی هست؟از کجا می یاد؟20 روزی که ایران نبودم دلم واسه همه چیز تنگ شد.از دیوارای خونه تا کوچه و محله و شهر.انگار یه چیزی توی قلبم تالاپ تولوپ می کرد که نفهمیدم چی بود!شاید عارضه ی قلبی گرفتم!ولی وقتی برگشتم حالم خوب شد!
با همه ی این حرف ها باز این جمله آدم رو به فکر فرو می بره:
ترسم از فرط شعبده چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

دنیای پشت پنجره ها

دنیای پشت پنجره آن قدر ها هم جذاب نیست!پر از دروغ،کینه،نفرت و .....چیزی که تحمل این ها را ممکن می سازد عشق به آدم هایی ست که دوستشان دارم و در زندگی ام جای ویژه ای دارند.بودنشان برایم یک هدیه است.هدیه ای الهی.فکر این که یک روز از خواب بیدار شوم و آنها در زندگی ام نباشند، برایم کابوسی مرگ بار است.دلخوش به هر روز دیدنشان هستم یا صحبت کردن با آنها.مخصوصاً با آنها که خاطرات دوران مدرسه ام را با آنها ساخته ام.
روزهایی که رفتند هرگز برنمی گردند!اما یاد خاطره ها حتی بدترینشان برایم جذاب است.با آنها زندگی می کنم.با عکس ها،با خاطره ها یم زندگی میکنم و نفس می کشم.کسی نمی تواند اینها را از من بدزدد.این ها در ذهن من هستند.در قلب و روح من حک شده اند.
پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آه ای دریغ و حسرت همیشگی،ناگهان چقدر زود دیر می شود 

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

اگر چشمانتان از حادثه ی عشق تر نیست،لطفاً نخوانید!

نوشتن از نادر ابراهیمی کار ساده ای نیست.شاید تنها کاری که میتوان برایش انجام داد سرتعظیم فروآوردن در برابر اوست.این درست است که ما با قصه هایی که نادر برای بچه ها نوشت بزرگ شدیم اما قصه های این مرددر کودکی ما پایان نیافت..اوبرای تمام دوران زندگی ما نوشت برای جوانی میانسالی .کهنه سالی مان.دست های ابراهیمی هیچ گاه برای ما خالی نماند. او همیشه حرف تازه ای برای گفتن داشت.
از جمله زیباترین اثار ابراهیمی(بار دیگر شهری که دوست میداشتم)است کتابی که ارزش دهها بار خواندن را داردکتابی که غنیمتی بزرگ است.نادر ابراهیمی مردی ست که هیچ گاه پایان نمیپذیرد.ابراهیمی مردی ست که بچه ها باز میخواهند قصه ی اورا بشنوندوتکرار آنها را خسته نمیکند.اوبا بهار آمداما بهار جاودان نشد....
(بخواب هلیا!دود دیدگانت را آزار میدهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
هلیا!بدان من بسوی تو باز نخواهم گشت.تو بیدار مینشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند.
هلیا!تو همان بودی که میتوانستی روز را در من برویانی در تو نگریستم ..هلیا!هلیا!در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟؟؟
هلیا!گریستن .هلیا!تنهاوصمیمانه گریستن را بیاموز...
هلیا!به یاد داشته باش یک مردعشق را پاس میدارد.یک مردهر آنچه را که میتواند به قربانگاه عشق می اورد
آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.
هلیا!چیزی خوفناکتر از تکیه گاه نیست!ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که میتوان جست.
هلیا!بازگشت ما پایان همه چیز بود میتوان به سوی رهایی گریخت اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست من گفتم برنگردیم...
هلیا!آهنگها تنهایی را تسکین میدهند اما تسکین تنهایی تسکین درد نیست...
هلیا!دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟شب از من خالیست هلیا...
شب از من و تصویر پروانه ها خالیست....
هلیا!تومرا از من جدا کردی...تومرا ازروییدن باز داشتی؟
بخواب هلیا!بس است!راهی ست که رفته ایم.............

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

علاقه ی کهنه!

توی لابی دانشکده قدم می زنم.منتظر کسی هستم.می ایستم و مشغول خواندن اطلاعیه های روی برد می شوم.ناگهان چشمم به اطلاعیه ای می افتد!انگار برق مرا گرفته باشد!ذوق می کنم!روی اطلاعیه نوشته:آموزش کاریکاتور  در دانشکده.....
وای!خدای بزرگ!اصلاً باورم نمیشه!چیزی که دنبالش بودم و پیداش نکرده بودم.اینجاست!علاقه ی کهنه ی من ،کاریکاتور!با خلاقیت من جور در می یاد.
دوست دارم کاریکاتور کشیدن رو یاد بگیرم.ذهن جستجوگر من از کشف دنیاهای تازه لذت می بره.اینم یه دنیایی واسه خودش!
وای خدای بزرگ!همه ی آدمای اطرافم یه سوژه می شن واسه من!خیلی جالبه.مگه نه؟