جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

جدایی!

دیشب اشک توی چشام حلقه زد وقتی که گفتی چقدر زود بزرگ شدی،چقدر زود و من نبودم.گفتی زمان برای من در هفده سالگیت متوقف شد.من می ترسم روزی که دوباره ببینمت دیگه نه تو من رو بشناسی و نه من تو رو!می ترسم فاصه یی که بین ماست و مدت جدا بودنمون ما رو از هم دور کنه،اونقدر که همدیگر رو فراموش کنیم.عقیده هامون عوض می شن ولی ما از هم دوریم و این تغییر رو حس نمی کنیم.چهره مون عوض می شه،طرز فکرمون تغییر می کنه و خلاصه می شیم یه آدم دیگه.متفاوت!ما همونیم که 3 سال پیش بودیم فقط تکامل پیدا کردیم!این که عقیده ت رو خیلی وقت ها راجع به چیزای مختلف می گی خیلی خوبه.این جوری فاصله کمتر می شه.این جوری به من فرصت می دی بیشتر بشناسمت و حس کنم همین جا هستی،در قلب و ذهن من!