خیلی وقت ها به مرگ فکر می کنم!برخلاف آنچه مادرم می گوید دختر جوان که به مرگ نباید فکر بکند!ولی من یاد مرگ می افتم.به نبودن و نیستی!به خاک سرد!به بهشت و جهنم!به این ها فکر می کنم.گاهی زیاد به خدا فکر می کنم!آنقدر زیاد که خسته می شوم!
از خدا سوال های زیادی دارم.ای کاش جواب همه ی سوال هایم را خودش می داد!ای کاش کسی بود که بداند و بگوید.
هر چه بیشتر به دنیا نگاه می کنم،سوال هایم بیشتر می شود.دلم می خواهد همه چیز را بدانم.همه ی راز و رمزهای جهان را بدانم.
از همه چیز سر در بیاورم!گرچه می دانم و خوب می دانم که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند!
دلتنگی هایم هر روز بیشتر می شود.گاهی خودم را به خاطر تنها بودنم سرزنش می کنم .ولی نمی توانم هر کسی را به عنوان دوست بپذیرم.مخصوصاً پسر ها را!بعضی هایشان واقعاً من را عصبانی می کنند!با رفتار شان،با حرف زدنشان!حتی گاهی با نگاهشان!
تنها بودن خیلی هم بد نیست.در تنهایی وقت داری به خیلی چیز ها فکر کنی و خیلی چیز ها هم یاد بگیری.وقت داری روحت را بزرگ کنی به آندازه ی دنیا و همه ی اندیشه ها یش!وقت داری مرز بین عقل و جنون را پیدا کنی.مرز بین انسان و حیوان را.
وقت داری یاد بگیری که چطور از مغزت استفاده کنی!وقت داری بفهمی برای چه در این دنیا هستی؟قرار است چه از تو باقی بماند؟
همیشه دوست داشتم و دارم نقاش بزرگی شوم.آنقدر بزرگ که بعد از مرگم آثارم را همه ببینند.و من با تابلوهای نقاشیم جاودانه شوم.
جاودانه در قلب ها و ذهن ها.ولی گاهی به خودم می گویم چه اهمیتی دارد وقتی قرار است نباشی کسی از تو یادی بکند یا نه؟
وقتی نیستی خوب نیستی دیگر!آنوقت گریه ی دیگران به چه کارت می آید؟
مهم آن است که وقتی هستی قدرت را بدانند.تو را آنگونه که هستی دوست بدارند.وقتی زنده ای با تو گریه کنند و با تو بخندند.
وقتی بهشان نیاز داری در کنارت باشند و وقتی به تنهایی احتیاج داری به خلوتت احترام بگذارند.
وقتی هستی کشفت کنند،درکت کنند،اندیشه ات را بشناسند.ولی حیف که وقتی می میریم تازه دلشان برایمان تنگ می شود و یادشان می افتد کسی بود در همین نزدیکیمان که بی صدا رفت!
چو رخت خویش بربستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود
از خدا سوال های زیادی دارم.ای کاش جواب همه ی سوال هایم را خودش می داد!ای کاش کسی بود که بداند و بگوید.
هر چه بیشتر به دنیا نگاه می کنم،سوال هایم بیشتر می شود.دلم می خواهد همه چیز را بدانم.همه ی راز و رمزهای جهان را بدانم.
از همه چیز سر در بیاورم!گرچه می دانم و خوب می دانم که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند!
دلتنگی هایم هر روز بیشتر می شود.گاهی خودم را به خاطر تنها بودنم سرزنش می کنم .ولی نمی توانم هر کسی را به عنوان دوست بپذیرم.مخصوصاً پسر ها را!بعضی هایشان واقعاً من را عصبانی می کنند!با رفتار شان،با حرف زدنشان!حتی گاهی با نگاهشان!
تنها بودن خیلی هم بد نیست.در تنهایی وقت داری به خیلی چیز ها فکر کنی و خیلی چیز ها هم یاد بگیری.وقت داری روحت را بزرگ کنی به آندازه ی دنیا و همه ی اندیشه ها یش!وقت داری مرز بین عقل و جنون را پیدا کنی.مرز بین انسان و حیوان را.
وقت داری یاد بگیری که چطور از مغزت استفاده کنی!وقت داری بفهمی برای چه در این دنیا هستی؟قرار است چه از تو باقی بماند؟
همیشه دوست داشتم و دارم نقاش بزرگی شوم.آنقدر بزرگ که بعد از مرگم آثارم را همه ببینند.و من با تابلوهای نقاشیم جاودانه شوم.
جاودانه در قلب ها و ذهن ها.ولی گاهی به خودم می گویم چه اهمیتی دارد وقتی قرار است نباشی کسی از تو یادی بکند یا نه؟
وقتی نیستی خوب نیستی دیگر!آنوقت گریه ی دیگران به چه کارت می آید؟
مهم آن است که وقتی هستی قدرت را بدانند.تو را آنگونه که هستی دوست بدارند.وقتی زنده ای با تو گریه کنند و با تو بخندند.
وقتی بهشان نیاز داری در کنارت باشند و وقتی به تنهایی احتیاج داری به خلوتت احترام بگذارند.
وقتی هستی کشفت کنند،درکت کنند،اندیشه ات را بشناسند.ولی حیف که وقتی می میریم تازه دلشان برایمان تنگ می شود و یادشان می افتد کسی بود در همین نزدیکیمان که بی صدا رفت!
چو رخت خویش بربستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر