جستجوی این وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید


۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

اگر چشمانتان از حادثه ی عشق تر نیست،لطفاً نخوانید!

نوشتن از نادر ابراهیمی کار ساده ای نیست.شاید تنها کاری که میتوان برایش انجام داد سرتعظیم فروآوردن در برابر اوست.این درست است که ما با قصه هایی که نادر برای بچه ها نوشت بزرگ شدیم اما قصه های این مرددر کودکی ما پایان نیافت..اوبرای تمام دوران زندگی ما نوشت برای جوانی میانسالی .کهنه سالی مان.دست های ابراهیمی هیچ گاه برای ما خالی نماند. او همیشه حرف تازه ای برای گفتن داشت.
از جمله زیباترین اثار ابراهیمی(بار دیگر شهری که دوست میداشتم)است کتابی که ارزش دهها بار خواندن را داردکتابی که غنیمتی بزرگ است.نادر ابراهیمی مردی ست که هیچ گاه پایان نمیپذیرد.ابراهیمی مردی ست که بچه ها باز میخواهند قصه ی اورا بشنوندوتکرار آنها را خسته نمیکند.اوبا بهار آمداما بهار جاودان نشد....
(بخواب هلیا!دود دیدگانت را آزار میدهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
هلیا!بدان من بسوی تو باز نخواهم گشت.تو بیدار مینشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند.
هلیا!تو همان بودی که میتوانستی روز را در من برویانی در تو نگریستم ..هلیا!هلیا!در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟؟؟
هلیا!گریستن .هلیا!تنهاوصمیمانه گریستن را بیاموز...
هلیا!به یاد داشته باش یک مردعشق را پاس میدارد.یک مردهر آنچه را که میتواند به قربانگاه عشق می اورد
آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.
هلیا!چیزی خوفناکتر از تکیه گاه نیست!ذلت رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که میتوان جست.
هلیا!بازگشت ما پایان همه چیز بود میتوان به سوی رهایی گریخت اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست من گفتم برنگردیم...
هلیا!آهنگها تنهایی را تسکین میدهند اما تسکین تنهایی تسکین درد نیست...
هلیا!دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟شب از من خالیست هلیا...
شب از من و تصویر پروانه ها خالیست....
هلیا!تومرا از من جدا کردی...تومرا ازروییدن باز داشتی؟
بخواب هلیا!بس است!راهی ست که رفته ایم.............

هیچ نظری موجود نیست: